web 2.0

۱۳۸۸ آبان ۹, شنبه

سفارت روسیه ، گرفتن یا نگرفتن ؟

با عده ای از برو بچ دور هم نشسته بودیم و مشغول تحیر و تعقل وتاثرو تصنع (کلا در باب تفعل) بودیم . البته این که چرا در این باب رفته بودیم ، به خاطر ایجاب شرایط بود که حیران از وقایع به زور رخ داده، متعقل در چراها و اماها و احیانا راه حل ها ،متاثر از خیلی چیزها که گفتنش چشم دریا کند و در آخرنیز برای حفظ روحیه و کارآمدی خود را تصنعا شاد می نمودیم. ( تن فردوسی ازاین چنین نغز سخن گفتن من به ویبره افتاد ) خلاصه که دور هم نشسته بودیم و مشغول گفتمان بودیم که ناگهان سرو کله ذوقی از دور نمایان شد ، نگاهی به اطراف انداخت و وقتی ما را دید با خوشحالی چون ماشین فراری اما بسان گاری (چون داشت چپ می کرد ) به سمت ما آمد و به دلیل Take off ناموفق روی سر من فرود آمد ،چشمم رو باز کردم دیدم face to face ذوقی هستم ، توی چشمام نگاه کرد ودر حالیکه کم کم خودش رو عقب می کشید گفت: سلام . من هم که احساس ضربه فنی شدن بهم دست داده بود ،گفتم :علیک سلام ،می شه بگی چه چیزی باعث این سقوط آزادت شد ؟! انشاا... جعبه سیاهت که روسی نیست که حالا حالاها علت یابیش کار داشته باشه !
ذوقی هم بسان شرکت هواپیمائی جمهوری اسلامی اصلا به روی خودش نیاورد و گفت : بچه ها خبرخوش ! گفتم: انشاا... خودش و دولتش و اعوان و انصارش سقوط کردند ! ذوقی نگاهی عاقل اندر سفیه به من کرد و گفت: نه دیوونه، می خواستم بگم : 13 آبان .... یکی از بچه ها گفت :روز آزادی ما ،روز شکست دشمن ...، ذوقی گفت نخبه اون 22بهمن بود ،من گفتم : این که رشته اش ریاضی نیست که نخبه باشه ،بدبختی علوم انسانی هم نیست که بگیم قصد و غرض داشته، پس شما بگذار به حساب .... بعدهم گفتم 13 آبان چی ؟ گفت : خوب، برنامتون چیه ؟ من گفتم : طبق برنامه ریزی ما، قرار شده که بریم سفارت روسیه رو بگیریم البته این بار نه با گروگانگیری ،بلکه با گفتمان ،تازه خداروچه دیدی شاید علاوه بر اسناد دخالت در افتضاحات وامتیازات دریای خزر تونستیم اسناد معاهدات گلستان و ترکمانچای رو هم پس بگیریم ،فکر کن !
تردیدی که معمولا در جمع ما در نقش "من می دونم" کارتون گالیورظاهر می شود عرضه داشت : زهی خیال باطل ! گفتیم :چرا؟؟ اونهم خیلی جوّگیرانه گفت :
اولاً 30 سال دیگر هر مشکلی در ارتباط با روسیه در کشور وجود داشته باشه از معاهده ترکمانچای تا سقوط هواپیماهای توپولف، گردن ما می افته ، دوماً مثل امروز نسبت به گذشته، هیچکس وضعیت الان رو یادش نمی مونه و حقی برای شما در اعتراض به روسیه قائل نمی شه . ذوقی گفت : پس تکلیف این آدمهای مظلومی که خونشون ریخته شده.... تکلیف بازی کردن با فهم و شعور مردم ، آبروهای ریخته شده ، جنایت های به اسم دین ... من دیدم ذوقی آرامش از کف بداده و همین طور داره روضه خوونی می کنه ، با چشمانی سرشار از تهی ، برای آروم کردنش گفتم: تردیدی زبان به کام بگیر که ذوقی از کف برفت ،حالا نمی شه اینقدر بیرحمانه آینده نگری نکنی ؟ بچه جان یک کم خوشبین تر باش . تردیدی گفت : خوشبین به چی ؟ به کی ؟ مگر الان کسی یاد شهدای فروردین و خرداد 42، 16 آذر، 17شهریور ،.... هست ؟ مگر کسی فرصت داد که بچه های پیرو خط امام بعد 30 سال راحت حرفهاشون رو بزنند ؟ هرچی کاسه و کوزه ( دراثر بی کفایتی آقایان در اداره کشور، ارتباط با دنیا بود) سر اونها شکستند ، من در مورد جزئیات ماجرا نظر نمی دم چون در خیلی از مسائل شک دارم .گفتم : اِ پس تو هم شک کردی ، بچه ها با هم گفتند : پس هستی ! من با تعجب بهشون نگاهی کردم و گفتم : در مملکتی که به راحتی رأی مردمو بدزند ، دیگه تکه کلام من که جای خود داره ، حالا در چی شک کردی عزیزم ؟ تردیدی گفت : من در هر چی شک کنم در نیت خیر اونها شک ندارم، ذوقی با ناراحتی گفت: اگر نیتشون خیر نبود که الان به جرم براندازی تو زندان نبودند! تردیدی ادامه داد: مسئله اینه که عده ای از همان ابتدا در پی سود ومنفعت خودشون بودند و نیت خیر که هیچ ،حتی نیت شر داشتند، چون حاضر بودند در این راه هر کسی که در مقابلشون قرار بگیره رو قربانی کنند و این کار را هم کردند، با آبروی عده ای بازی کردند برای عده ای پرونده سازی کردند تا راه خودشون رو باز کنند .من گفتم : چغندر قند تصفیه شده میون کلامت ، این ها همه از علائم سندرم احمدی نژادیسم است که متاسفانه آدم های زیادی بهش مبتلا هستند . تردیدی ادامه داد: بعد هم کم کم اصولی را که برای آن انقلاب شد زیر پا گذاشتند تا قدرت خودشون زیر سئوال نره و از بد حادثه با رفتن بزرگان و تئورسین هایی چون آیت الله طالقانی ، دکتر شریعتی ، شهید بهشتی و شهید مطهری ، و...... در همان سال های ابتدائی ،عرصه برای جولان دادنشون فراهم شد، چرا که رأی و نظر خودشون رو( که جایی در انقلاب نداشت ) ملاک انقلاب دانستند و مخالفین خود را معاند نامیدند و آزادی بیانی که سالها برای به دست آوردنش زحمات فراوان و خونهای بسیار ریخته شده بود برای حفظ منافع خودشون ذبح کردند، وکردند و کردند که به اینجا رسیدیم ، گفتم تردیدی لحظه ای درنگ ، که این بار خودم از کف برفتم بابا، با این سخنرانیت اشکمون رو در آوردی ، رو کردم به ذوقی و گفتم برنامه کنسل شد ،سفارت روسیه رو نمی گیریم ،چون اونا که دانشجویان پیرو خط امام بودند و حرکتشون انقلاب دوم بود ، الان به جرم بر اندازی نظام در زندان اند .فکر کن! ماها که در حکم یک مشت خس و خاشاکیم و پیرو سورس ودوستان ...... برای دقایقی همه به تقاضای من به فکر فرو رفتند .

یکی از بچه ها که بدجوری تو فکرفرو رفته بود، کأنّهُ داشت غرق می شد سخن آغاز کرد که : یعنی باید دست روی دست بگذاریم تا ببینیم آیندگان چه نسخه ای برامون می پیچند ؟ یا بترسیم که بعدا متهم می شیم ؟ من گفتم : البته یادتون نره که اگر هیچ کاری هم نکنیم متهم می شیم که سیب زمینی زیاد خورده بودیم! ذوقی دست کرد از توی کیفش دیوان حافظش رو در آورد ،گفت :آقا اصلا هر چی حافظ بگه ، دیوان رو باز کرد ، این بیت اومد:
در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور
همه با هم گفتیم : ای ول .

آرزو تابان

۱۳۸۸ آبان ۷, پنجشنبه

اندر نکوهش حاکمان بی خرد !


آورده اند؛ در زمان های دور دو کشور در همسایگی هم بودندی . چنان که پیشینیان گویند کشور دیُم جزءای از کشور نخست بودندی که چون پادشاهانی بی کفایت حکمفرمان گشتندی ، این قسمت از خاک جدا گشتندی و مستقل .
حکایت در باب این دو کشور طناب وار دراز بودندی . اما این نکته ذکر نمایندی که کشور نخست گوی سبقت در امور را در چوگان زدندی و از جهات الوان پیشرو بودندی ،تا آنجا که حتی مردمان کشور همسایه برای خنداندن یکدگر ادای لهجه و گویش کشور دیُم را تقلید کردندی و به سخره گرفتندی (چه کار بدی کردندی !) و هرگاه خواستندی مثالی از عقب ماندگی زدندی مثال این کشور زدندی ! ( آن سان که در موسم انتخابات اگر از حقیر سئوال کردندی که از چه روی به فلانی رأی دهندی و به فلان فلان شده رأی ندهندی ، در جواب گفتندی : نخواهم که مُلکم چو افغانستان آشفته و پریشان از جمیع حالات شوندی! )
و اما کشور دیّم، بیشتر درگیرجنگ اندرونی و برونی بودندی و چندان روی خوش ندیدندی ،چنان که برخی مردمانش هجرت گزیدندی و به کشور همسایه آمدندی و در آن جای به کارگری مشغول شدندی .
چرخ روزگار گشتندی و گشتندی تا موسم انتخابات آمدندی ،در هردو کشور رأی گیری انجام شدندی و دست برقضا در هردو تقلب صورت گرفتندی ، در کشور نخست در پاسخ به اعتراضاتِ خاموش مردمان ،خون به راه افتادندی اما در کشور دیم بالاخره تصمیم گرفتندی که دِگر بار انتخابات برگزار کنندی ! حال ، مردمان کشور نخست با خود گویندی که چرا حکمرانان کشور، با ما چنین گستاخ رفتار کنندی و خجالت و شرم نکشندی ، که حکمرانان کشور دیم به خواست مردمان خود تن دهندی اما در اینجای مردمان را به زور به خواست حکمرانان تن سیاه و کبود و در نهایت سرخ کنندی ؟!!!
و این است فرق حکمرانان اندر خرد و کفایت [ چرا که حکمرانان کشور دیم دانند که عاقبت حکومت تقلبی به کجا انجامندی !]
چنان که گویند حکمران خوب ، افغانستان آباد کنندی و حکمران (بدتر از بد)∞، ایران بدتر از افغانستان کنندی (خدایشان نیامرزاد ) و در این میان بیچاره مردمان ایران !

آرزو تابان

۱۳۸۸ آبان ۶, چهارشنبه

مدافع انقلاب دوم کیست؟

وقتی همسایه ها گفتند برادرم را روز 13 آبان در میان ماشینها دیده بودند که به طرف دانشگاه می دویده احساس غرور کردم.غرور از این که ما دانش آموزان می توانیم سرنوشت کشوری را عوض کنیم.
روزهای سال 57 از ابتدای سال تحصیلیش همین بود.دانش آموزان یکباره بزرگ شدند.انگار که جنبشی همه خوابها را بیدار کرد.همه کودکان را بزرگ کرد و به همه شخصیت داد.
سالها گذشت و دانش آموزان تنها با اسمی از روز دانش آموز ۀشنا شدند.و بعد جشنی و آمریکا سوزانی و احیانا مسابقه ای...
تا کنون 3 بار 13 آبان تاریخ عوض کرده.و سه بار مردم با جنبشی مانند گرمای بهار از خوابها بیدار شدند اما هر سه بار تنها تاریخ و تقویم از آن بهره طولانی برده و خود ماجرا به همان تاریخ سپرده شده است.
اما جنس هر 3 سیزدهم آبان یکی بوده است.جنس مبارزه با ظلم و تمامیت خواهی.جنس تحقیر مردم.یکی را امام فریاد کرد.یکی را دانش آموز و یکی را دانشجو.
سالهاست که برای این روز بزرگداشت می گیریم.و در مقابل لانه جاسوسی پرچم آمریکا را به آتش می کشیم.دانش آموزان شعار می دهند و دانشجویان "مرگ بر آمریکا " می گویند...اما هیچکدام از این کارها افتخار آفرین نیست چرا که در آن حرکتی بدیع به چشم نمی خورد.گویا حرکت دانش آموزی ، عالمی بی تحرک است که تنها تکرار می کند.
دانشجویان پیرو خط امام که سالها مایه سربلندی جسورانه پیرو امام بودند امسال زندانی هستند.
حرکت نمادین سالها پس از 13 آبان 58 آنقدر تغییر جهت داد و از درون خالی شد که امسال فرزندان خود و یا نه در حقیقت عاملان خود را فراموش کرده.امسال مردان انقلاب دوم ضد انقلاب معرفی شده اند و از درون زندان باید "مرگ بر آمریکا" بگویند.باید پرسید چه کسی از زندانی بودن مردان انقلاب دوم لذت می برد و چه کسی نگران است؟
آنچه پس از انتخابات روی داده یک بار دیگر علم تحقیر مردم را بر دوش می کشد.هر چند خود را به مردم نزدیک می داند.
اتفاق ،یک اتفاق به ظاهر معمولی بود.پیروزی و شکست.اما پس از اعتراض به نتایج ، نیروهای برقع پوش در خیابانها و میادین پر شدند.
مردم عادی بارها و بارها کتک خوردند و به خیلیها با توهین و تحقیر پاسخ داده شد.نیروهایی که هنوز مسئولیت هیچ مرگی را بر عهده نگرفته‌اند، شبها در کوچه ها و خیابانها وحشت آفریدند و تا درون خانه ها ، مردم عادی را تعقیب کردند.از دیوار خانه ها بالا رفتند و اسلحه کشیدند و ....و همه را به اسم دفاع از انقلاب انجام دادند.
حالا دو انقلاب با دو نگرش روبروی هم ایستاده.نگرش دفاع بدون پذیرش مسئولیت و نگرش انقلاب دوم.مردم بار دیگر تحقیر شدند بی آنکه کسی عذر خواهی کند.
راستی امسال کدام نگرش می خواهد از حرکت امام و انقلاب دوم دفاع کند؟
مرضیه لبخند

تک چرخ "مرگ بر آمریکا" در خیابان‌های تهران!

پایین صفحه تقویمی 13 آبان نوشته: تسخیر لانه جاسوسی آمریکا به دست دانشجویان پبرو خط امام – روز ملی مبارزه با استکبار جهانی – روز دانش‌آموز.

هر وقت به این صفحه تقویم می‌رسم ناخودآگاه یاد کیومرث صابری فومنی (گل‌آقا) زنده می‌شود. در روزگاری که هیچ کس جرات نداشت بگوید بالای چشم شعار"مرگ بر آمریکا" ابرویی هست و پایین آن، شاید مژه‌ای و گودافتادگی، این امضای پایین مطالب شاغلام مجله "گل‌آقا" هم می‌خنداند و هم به فکر وامي‌داشت: "مامور کوبیدن مشت محکم بر دهان استکبارجهانی و غیره..."

می‌خنداند، چون طنازی پیدا شده بود که شعارهای کلیشه‌ای را حلاجی کند و به زبان خود بگوید که ماجرا اینقدرها هم جدی نیست و به فکر وامی‌داشت، چون هم نویسنده وهم خواننده براساس یک نتیجه‌گیری نانوشته فهمیده بودند هزینه این شعارها بر دوش مردم است!

خدا رحمت کند "گل‌آقا" را که همین طنز بی‌طرفانه‌اش را هم تاب نیاوردند و حاشیه نویسی کردند برایش که دارد تند می‌رود. او هم رها کرد و کمتر از دو سال بعد رها شد از دست خاک و خاکیانی که صبح تا شب شعار در گلو می‌چرخانند و با خط کش شعار، دنیا و آخرت گزینش می‌کنند و بهشت و جهنم تقسیم.

خدا رحمت کند همه آنان را که با شعار زیستند و با شعار مردند، اما این روزهای ما را ندیدند که:

ـ دانشجویان پیرو خط امام فاتح لانه جاسوسی، متهم شدند به جاسوسی.

ـ در چهار سال اخیر نوشابه‌های تحت لیسانس آمریکای بیشتری در ایران مشاهده شد و به فروش رسید.

ـ سوپر مارکت‌ها موج می‌زند از اجناس وارداتی؛ از واکس ترکیه و برنج هند و روغن بسته‌بندی شده در امارات تا زیتون اسپانیا و پرتقال مصر و انگور آفریقای جنوبی و خلاصه همه دوستان و نیمه دوستان آمریکا که در سال هیچ اصراری بر یک بار "مرگ بر آمریکا" گفتن ندارند، هر چه اضافی دارند با هزار منت می‌اندازند به ملت "مرگ بر آمریکا" گوی ایران و نفت و گاز می‌برند برای گرما و آبادانی کشورشان.

ـ ما‌‌ءالشعیر داخلی شربت شده و ماءالشعیرهای اروپایی در خیابان‌های تهران تک چرخ می‌زنند.

ـ انواع سیگارهای ترگل و ورگل خارجی سرازیر شده‌اند به خاک پاک ایران و جوانان وسوسه می‌شوند که برای رهایی از استرس‌های سیاسی و اجتماعی و به جای تشکیل زنجیره سبز، دود کنند و دود کنند و به دود شهرهای پردود بیافزایند تا حالت فوق‌العاده اعلام شود و دولت تعطیل عمومی اعلام کند تا شاید به این ترتیب راهپیمایی 13 آبان برگزار نشود.

و... اما چه باک که اگر کسی روز جمعه به نماز جمعه برود و با وزیر شعار هم‌آوا "مرگ بر آمریکا" بگوید، هر چه کالای تحت لیسانس آمریکا در طول هفته مصرف کرده از تنش بیرن رود و پاک می‌شود برای یک هفته دیگر و تماشای دختران و پسران دانش‌آموز و دانشجوی متاثر از فرهنگ آمریکایی مباح است برای او تا "مرگ بر آمریکا"ی بعد!

13 آبان، روز تسخیر لانه جاسوسی آمریکا به دست دانشجویان متهم شده به جاسوسی و روز ملی مبارزه فقط شعاری با استکبار جهانی... نمی‌دانم چه باد؟! هزینه‌اش سنگین شده؛ همه همسایه‌های ایران آباد می‌شوند و ایرانیان فقط "مرگ بر آمریکا"یش را می‌گویند؛ اجرشان هم در فیش‌های گاز و آب و برق و ارسال انواع پارازیت و طرح‌های تثبیت اقتصادی و هدف‌مند کردن یارانه و رایانه‌های محل کار و زندگی‌شان برای شنود و جاسوسی در افکارشان محفوظ است...
فرید صفا

تک چرخ "مرگ بر آمریکا" در خیابان‌های تهران!

پایین صفحه تقویمی 13 آبان نوشته: تسخیر لانه جاسوسی آمریکا به دست دانشجویان پبرو خط امام – روز ملی مبارزه با استکبار جهانی – روز دانش‌آموز.

هر وقت به این صفحه تقویم می‌رسم ناخودآگاه یاد کیومرث صابری فومنی (گل‌آقا) زنده می‌شود. در روزگاری که هیچ کس جرات نداشت بگوید بالای چشم شعار"مرگ بر آمریکا" ابرویی هست و پایین آن، شاید مژه‌ای و گودافتادگی، این امضای پایین مطالب شاغلام مجله "گل‌آقا" هم می‌خنداند و هم به فکر وامي‌داشت: "مامور کوبیدن مشت محکم بر دهان استکبارجهانی و غیره..."

می‌خنداند، چون طنازی پیدا شده بود که شعارهای کلیشه‌ای را حلاجی کند و به زبان خود بگوید که ماجرا اینقدرها هم جدی نیست و به فکر وامی‌داشت، چون هم نویسنده وهم خواننده براساس یک نتیجه‌گیری نانوشته فهمیده بودند هزینه این شعارها بر دوش مردم است!

خدا رحمت کند "گل‌آقا" را که همین طنز بی‌طرفانه‌اش را هم تاب نیاوردند و حاشیه نویسی کردند برایش که دارد تند می‌رود. او هم رها کرد و کمتر از دو سال بعد رها شد از دست خاک و خاکیانی که صبح تا شب شعار در گلو می‌چرخانند و با خط کش شعار، دنیا و آخرت گزینش می‌کنند و بهشت و جهنم تقسیم.

خدا رحمت کند همه آنان را که با شعار زیستند و با شعار مردند، اما این روزهای ما را ندیدند که:

ـ دانشجویان پیرو خط امام فاتح لانه جاسوسی، متهم شدند به جاسوسی.

ـ در چهار سال اخیر نوشابه‌های تحت لیسانس آمریکای بیشتری در ایران مشاهده شد و به فروش رسید.

ـ سوپر مارکت‌ها موج می‌زند از اجناس وارداتی؛ از واکس ترکیه و برنج هند و روغن بسته‌بندی شده در امارات تا زیتون اسپانیا و پرتقال مصر و انگور آفریقای جنوبی و خلاصه همه دوستان و نیمه دوستان آمریکا که در سال هیچ اصراری بر یک بار "مرگ بر آمریکا" گفتن ندارند، هر چه اضافی دارند با هزار منت می‌اندازند به ملت "مرگ بر آمریکا" گوی ایران و نفت و گاز می‌برند برای گرما و آبادانی کشورشان.

ـ ما‌‌ءالشعیر داخلی شربت شده و ماءالشعیرهای اروپایی در خیابان‌های تهران تک چرخ می‌زنند.

ـ انواع سیگارهای ترگل و ورگل خارجی سرازیر شده‌اند به خاک پاک ایران و جوانان وسوسه می‌شوند که برای رهایی از استرس‌های سیاسی و اجتماعی و به جای تشکیل زنجیره سبز، دود کنند و دود کنند و به دود شهرهای پردود بیافزایند تا حالت فوق‌العاده اعلام شود و دولت تعطیل عمومی اعلام کند تا شاید به این ترتیب راهپیمایی 13 آبان برگزار نشود.

و... اما چه باک که اگر کسی روز جمعه به نماز جمعه برود و با وزیر شعار هم‌آوا "مرگ بر آمریکا" بگوید، هر چه کالای تحت لیسانس آمریکا در طول هفته مصرف کرده از تنش بیرن رود و پاک می‌شود برای یک هفته دیگر و تماشای دختران و پسران دانش‌آموز و دانشجوی متاثر از فرهنگ آمریکایی مباح است برای او تا "مرگ بر آمریکا"ی بعد!

13 آبان، روز تسخیر لانه جاسوسی آمریکا به دست دانشجویان متهم شده به جاسوسی و روز ملی مبارزه فقط شعاری با استکبار جهانی... نمی‌دانم چه باد؟! هزینه‌اش سنگین شده؛ همه همسایه‌های ایران آباد می‌شوند و ایرانیان فقط "مرگ بر آمریکا"یش را می‌گویند؛ اجرشان هم در فیش‌های گاز و آب و برق و ارسال انواع پارازیت و طرح‌های تثبیت اقتصادی و هدف‌مند کردن یارانه و رایانه‌های محل کار و زندگی‌شان برای شنود و جاسوسی در افکارشان محفوظ است...
فرید صفا

۱۳۸۸ آبان ۵, سه‌شنبه

آبان 88

در اسطورهای ایرانی آمده است که آبان زمانی است که زَو پادشاه ایران بر افراسیاب پیروزی یافته و او را از سرزمین خویش می راند و سپس، پس از پنج یا هفت سال خشکی، باران می آید.
داستان زیبایی است؛ نه؟! پیروزی بر اهریمن و راندن او از وطن. شاید اجدادمان به هنگام خلق این اسطوره نمی دانستند که این هنگامه و این ماجراهایش در مقاطع مختلفی از تاریخ باز هم تکرار خواهد شد. آبان 57، آبان 58 و ... آبان 88
قصد داشتم دربارۀ رویدادهای سیاسی دو آبان مشهور تاریخمان یعنی آبان 57 و آبان 58 مطلبی بنویسم، ولی یک حادثه کوچک در شهری کوچک مرا بر آن داشت که آن دو را فراموش کنم و به آبان 88 بپردازم.
اگرچه این حادثه بی ارتباط به بخش بزرگی از جامعه که 13 آبان 57 را خلق کردند، نیست. منظورم دانش آموزان است. قشری که معمولاً جدی نمی گیریمشان. نه اینکه به ایشان توجه نمی کنیم؛ نه. چون همه ما تلاش می کنیم تا آنها امکانات بهتری برای درس و مشقشان داشته باشند. منظورم در عرصه های بسیار جدی جامعه چون سیاست است که آنها را جدی نمی گیریم. برایشان یک روز دانش آموز در تقویم قرار داده ایم و هر سال آنها می دانند که در این روز مدرسه تق و لق است و اگر خدا بخواهد از شر فیزیک، شیمی و ریاضی راحت اند. می روند در خیابان و ... در واقع کسی هم از دانش آموزان توقع تحلیل و درک سیاسی و از این دست حرفها ندارد.
اما این حادثه که برایتان نقل می کنم مرا سخت به فکر فرو برد. به گمانم باید جور دیگر دربارۀ آنها بیاندیشیم. آنها گاه بسیار جدی تر ما آدم بزرگها هستند. گاه فرصتهایی را درک و استفاده می کنند که به عقل ما نمی رسد. گاه از ما آنقدر جلوترند که باید خجالت بکشیم.
پریروز که دربارۀ مطلب امروزم فکر می کردم، عزیزی از بستگان نزدیکم که مدیر یک مدرسه راهنمایی دخترانۀ کوچک با 80 دانش آموز در یک شهری کوچک با جمعیتی حدود دویست هزار نفر جمعیت در ساحل دریای خزر است، با من تماس گرفت و خبری داد که مو بر تنم راست کرد.
خانم مدیر گفت که در آن روز، انتخابات شوراهای دانش آموزی را در مدرسه برگزار کرده اند. با همان حال و هوای کودکی. بچه هایی که نامزد بوده اند برای خودشان تبلیغات کرده اند و با تراکت های دستنویس خودشان و پوسترهای مقوایی که با ماژیک و مداد رنگی نقاشی کرده اند، تلاش کرده اند که رای همکلاسی هایشان را به نفع خودشان به دست آورند و بعد بتوانند وعده هایشان را برای اصلاح وضع آبخوری و بوفه و نمازخانه و ... عملی کنند.
خانم مدیر در ادامه گفت وقتی بچه ها که رأیشان را داند، با حضور خودشان آرا را بر شمردیم.
بر روی 21 رأی با رنگ سبز نوشته بودند: "میرحسین موسوی"

حسین تفرشی
htafreshee@gmail.com

آبان 88

در اسطورهای ایرانی آمده است که آبان زمانی است که زَو پادشاه ایران بر افراسیاب پیروزی یافته و او را از سرزمین خویش می راند و سپس، پس از پنج یا هفت سال خشکی، باران می آید.
داستان زیبایی است؛ نه؟! پیروزی بر اهریمن و راندن او از وطن. شاید اجدادمان به هنگام خلق این اسطوره نمی دانستند که این هنگامه و این ماجراهایش در مقاطع مختلفی از تاریخ باز هم تکرار خواهد شد. آبان 57، آبان 58 و ... آبان 88
قصد داشتم دربارۀ رویدادهای سیاسی دو آبان مشهور تاریخمان یعنی آبان 57 و آبان 58 مطلبی بنویسم، ولی یک حادثه کوچک در شهری کوچک مرا بر آن داشت که آن دو را فراموش کنم و به آبان 88 بپردازم.
اگرچه این حادثه بی ارتباط به بخش بزرگی از جامعه که 13 آبان 57 را خلق کردند، نیست. منظورم دانش آموزان است. قشری که معمولاً جدی نمی گیریمشان. نه اینکه به ایشان توجه نمی کنیم؛ نه. چون همه ما تلاش می کنیم تا آنها امکانات بهتری برای درس و مشقشان داشته باشند. منظورم در عرصه های بسیار جدی جامعه چون سیاست است که آنها را جدی نمی گیریم. برایشان یک روز دانش آموز در تقویم قرار داده ایم و هر سال آنها می دانند که در این روز مدرسه تق و لق است و اگر خدا بخواهد از شر فیزیک، شیمی و ریاضی راحت اند. می روند در خیابان و ... در واقع کسی هم از دانش آموزان توقع تحلیل و درک سیاسی و از این دست حرفها ندارد.
اما این حادثه که برایتان نقل می کنم مرا سخت به فکر فرو برد. به گمانم باید جور دیگر دربارۀ آنها بیاندیشیم. آنها گاه بسیار جدی تر ما آدم بزرگها هستند. گاه فرصتهایی را درک و استفاده می کنند که به عقل ما نمی رسد. گاه از ما آنقدر جلوترند که باید خجالت بکشیم.
پریروز که دربارۀ مطلب امروزم فکر می کردم، عزیزی از بستگان نزدیکم که مدیر یک مدرسه راهنمایی دخترانۀ کوچک با 80 دانش آموز در یک شهری کوچک با جمعیتی حدود دویست هزار نفر جمعیت در ساحل دریای خزر است، با من تماس گرفت و خبری داد که مو بر تنم راست کرد.
خانم مدیر گفت که در آن روز، انتخابات شوراهای دانش آموزی را در مدرسه برگزار کرده اند. با همان حال و هوای کودکی. بچه هایی که نامزد بوده اند برای خودشان تبلیغات کرده اند و با تراکت های دستنویس خودشان و پوسترهای مقوایی که با ماژیک و مداد رنگی نقاشی کرده اند، تلاش کرده اند که رای همکلاسی هایشان را به نفع خودشان به دست آورند و بعد بتوانند وعده هایشان را برای اصلاح وضع آبخوری و بوفه و نمازخانه و ... عملی کنند.
خانم مدیر در ادامه گفت وقتی بچه ها که رأیشان را داند، با حضور خودشان آرا را بر شمردیم.
بر روی 21 رأی با رنگ سبز نوشته بودند: "میرحسین موسوی"

حسین تفرشی
htafreshee@gmail.com

۱۳۸۸ آبان ۳, یکشنبه

آیا " خبری در راهست ؟"



آیا یکباردیگر برنامه های رادیو قطع خواهدشد؟ آیا یکبار دیگر شنوندگان رادیو این پیام را از گویندگان شبکه های رادیو ایران خواهندشنید که : " شنوندگان عزیز, توجه فرمایید! به خبری که هم اینک به دستمان رسید, توجه فرمایید!"
شوک روانی ناشی از قطع برنامه های عادی و اعلام خبری تازه به مخاطبان همواره تهییج کننده بوده است, بویژه آنکه خبر در شرایطی پخش شود که جامعه انتظار شنیدن خبرهای تکان دهنده را داشته باشد و اصولا در شرایطی بسرببرد که اگر خبرهایی ازاین دست به گوشش نرسد, برایش سوال برانگیزباشد. حال اگر این خبر را درمیان مجموعه ای ازخبرهای ریز و درشت دریافت کند , برایش جذاب تر خواهدبود. بااین حال جذابیت چنین شوکی زمانی زیادتر خواهد بود و تاثیرگذار که جامعه در رکودی یکنواخت بسربرد و گوشش را به خبرهای تکراری عادت داده باشند.
سی سال پیش در 13 آبان 58 , رادیو ایران خبر کوتاهی را در بخش خبری ساعت 13 خود به همین ترتیب , والبته بریده بریده به اطلاع شنوندگانش رساند که درآن شرایط خبرخیز ایران , چندان گوش نواز و توجه برانگیزنبود. زیرا ایران سراسر مبارزه و شعار برضد امریکابود و اشغال سفارت آن کشور در تهران به فاصله ای کمتر از یک سال از پیروزی انقلاب , آن هم برای دومین بار , نه تعجب کسی را برانگیخت و نه دور از انتظار می نمود. چون هنوز واکنش رسمی حکومت اعلام نشده بود و سابقه پیشین آن هم حکایت از بازگشت وضعیت به حالت عادی داشت؛ اما ساعاتی بعد , مجموعه رخدادها چنان مسیر حوادث را تغییر داد که ایران را برای همیشه ( دست کم تا به امروز ) متاثر از خود ساخت ؛ اتفاقی که کمتر کسی می توانست پیش بینی کند که چه برسر ایران و امریکا خواهد آورد.
موضوع اشغال سفارت امریکا در تهران اگرچه حایز اهمیت بود ؛‌اما نه بدان پایه که از آن به انقلاب دوم و بلکه انقلابی بزرگ‌تر از انقلاب اول یادشود. به‌راستی اهمیت آن درچه بود؟
شاید پاسخ‌گفتن به این پرسش طی این سه دهه کار چندان دشواری به نظر نمی‌رسید و پاسخهایی هم داده‌شد ، اما اکنون می‌توان به‌روشنی دریافت که درجه اهمیت آن تاچه پایه بوده‌است.
به یاد داریم که رهبر انقلاب با وجود گروههای ریز و درشت چپ و راست و مسلمان و تند رو و کندرو ، توانست گوی سبقت را از همگان برباید و هدایت اکثریت جامعه را برعهده گیرد. او باخلع سلاح گروههای مختلف و تهی‌سازی آنها از شعارها واهداف دهان پرکن ، عبملا پیشتاز مبارزات شد. هرکجا گروهی دم از حمایت از کارگران و کشاورزان می‌زدند ، اوبایک جمله " خداوند مبدا کار و کارگری است " انقلاب را مدافع آنان می‌خواند. زمانی نیز زنان را بخش عظیمی از اقشار انقلاب‌کرده خواند و اینکه " از دامن زن است که مرد به معراج می‌رود" . همه قشرها ی جامعه از بازاری و معلم و دانشجو گرفته تا سپاهی و ارتشی و زن و مرد را به‌نوعی اصلی‌ترین بازیگران عرصه‌های سیاسی و اجتماعی ایران لقب داد و همه قشرها را زیر یک چتر سازماندهی کرد.این توانایی ، مخالفانش را نیز حتی درظاهر به حمایت از رهبری او کشاند. بااین همه تنها در یک مورد بود که او در برابرعملی انجام شده قرارگرفت و به حمایت از اقدامی پرداخت که پیش‌از آن هیچ اطلاعی از آن نداشت و آن اشغال سفارت امریکا در تهران بود.
آن‌گونه که رهبران این حرکت بازگفته‌اند ، آنان بااین هدف دست به چنین عملی زدند که امریکا را مجبور به تحویل شاه به ایران کنند. حتی این نکته را هم دور از ذهن نمی‌دانستندکه چه‌بسا امریکا تن به چنین خواسته‌ای ندهد و اینان پس‌از کوتاه مدتی از سفارت خارج شوند و ماجرا را فیصله دهند. دانشجویان پیرو خط امام ، خیلی زود دریافتند که خروج از سفارت اشغال‌شده امریکا امکان‌پذیر نیست ؛ چراکه آنها گام در وادی نامشخصی نهاده‌بودند که اکنون از آن به‌عنوان انقلاب دوم یادمی‌شد.
انقلاب اول هنوز درگیرودار ترسیم خواسته‌هایش بود که انقلاب دوم شکل گرفت ؛ انقلابی که اکنون نه می‌دانست چه می‌خواهد و نه می‌دانست چه چیز را نباید بخواهد . جز بازگرداندن شاه و احترام به استقلال و آزادی ایران.ازاین رو صف‌بندیها در برابر چنین انقلابی با سیاست آغاز شد؛ نه نفی‌کنندگانش و نه طرفدارانش درفضای پرالتهاب آن دوره به وضوح به بیان مواضع خویش نپرداختند.با این همه درمیان نهضت‌آزادی‌ایران ، جامعه روحانیت مبارز تهران ، حزب توده ایران ، حزب جمهوری اسلامی و سازمان مجاهدین خلق ایران ، - یعنی مهم‌ترین و به‌نوعی اثرگذارترین تشکلهای سیاسی آن روز – اتفاق نظر به‌نسبت همسانی مشاهده می‌شد. اگرچه شخصیتها – جدا از وابستگیهای حزبی و گروهی – مستقلا مواضع خود را که چه‌بسا متضاد هم بود – بیان می‌کردند.اما امروز پس‌از سی سال می‌توان از صف‌بندیها و مصادره شخصی حرکت به‌اصطلاح مبارزه با امریکا و اتهام همسویی با امریکا به نتایجی دست یافت. سیگنالهای چنین نتایجی را سالهاست که نه برحسب اتفاق بلکه حساب‌شده و در همین ایام دریافت کرده‌ایم‌؛ دستگیری یا محاکمه و یا صدورحکم محکومیت برای بعضی ازهمان دانشجویان پیروخط امام ، توقیف وتعطیلی تعدادی از روزنامه‌ها و نشریات همین طیف ، تلاش برای گشودن راهی به منظور مذاکره با شیطان بزرگ ، و درتازه‌ترین مورد ، برقراری ارتباط دیپلماتیک با طرف امریکایی درمذاکرات ژنو در زمانی که شماری از اصلی‌ترین پدیدآورندگان و فعالان انقلاب دوم دربند جریان مخالف گرفتار آمده‌اند و ... ، آیا می‌توان پذیرفت که پس‌از سه دهه ، مخالفان تسخیر سفارت امریکا ، اینک خود انقلابی شده‌باشند و مبتکران آن که رهبری انقلاب را نیز به‌دنبال خود کشاندند ، عامل دست امپریالیزم؟
به‌باور تحلیل‌گرانی که همه ناکامیها را ناشی از تلاش مذبوحانه دشمن یعنی امریکا می‌دانند ، پس باید بپنداریم که امریکا همواره درپی برنامه‌ریزی است تا شکست و رسوایی ناشی از اشغال سفارتش در تهران را که در حمله نظامی به طبس و تحریک عراق به حمله به ایران هم ناکام ماند ، با برچیدن بساط مخالفان اصلی‌اش در ایران به نام مبارزه با امریکا و مسخ شعار " مرگ بر امریکا " ی مردم از طریق مهره‌چینی و مهره‌تراشیهایش دنبال کرده است.دراین صورت باید پرسید که سردمداران امروزین مبارزه با امریکا ، سی سال پیش کجا بودند؟
اکنون باید منتظر بود تا اتفاقا در روز 13 آبان ، برنامه‌های رادیو و تلویزیون قطع شود و گوینده‌اش باهیجان خبر از برقراری رابطه‌ دولت حاکم با امریکا بدهد و از آن به بزرگ‌ترین پیروزی ایران در تاریخ حیاتش در نبرد نابرابر با امریکای جهانخوار یاد کند!
فؤاد صدیق

آیا " خبری در راهست ؟"



آیا یکباردیگر برنامه های رادیو قطع خواهدشد؟ آیا یکبار دیگر شنوندگان رادیو این پیام را از گویندگان شبکه های رادیو ایران خواهندشنید که : " شنوندگان عزیز, توجه فرمایید! به خبری که هم اینک به دستمان رسید, توجه فرمایید!"
شوک روانی ناشی از قطع برنامه های عادی و اعلام خبری تازه به مخاطبان همواره تهییج کننده بوده است, بویژه آنکه خبر در شرایطی پخش شود که جامعه انتظار شنیدن خبرهای تکان دهنده را داشته باشد و اصولا در شرایطی بسرببرد که اگر خبرهایی ازاین دست به گوشش نرسد, برایش سوال برانگیزباشد. حال اگر این خبر را درمیان مجموعه ای ازخبرهای ریز و درشت دریافت کند , برایش جذاب تر خواهدبود. بااین حال جذابیت چنین شوکی زمانی زیادتر خواهد بود و تاثیرگذار که جامعه در رکودی یکنواخت بسربرد و گوشش را به خبرهای تکراری عادت داده باشند.
سی سال پیش در 13 آبان 58 , رادیو ایران خبر کوتاهی را در بخش خبری ساعت 13 خود به همین ترتیب , والبته بریده بریده به اطلاع شنوندگانش رساند که درآن شرایط خبرخیز ایران , چندان گوش نواز و توجه برانگیزنبود. زیرا ایران سراسر مبارزه و شعار برضد امریکابود و اشغال سفارت آن کشور در تهران به فاصله ای کمتر از یک سال از پیروزی انقلاب , آن هم برای دومین بار , نه تعجب کسی را برانگیخت و نه دور از انتظار می نمود. چون هنوز واکنش رسمی حکومت اعلام نشده بود و سابقه پیشین آن هم حکایت از بازگشت وضعیت به حالت عادی داشت؛ اما ساعاتی بعد , مجموعه رخدادها چنان مسیر حوادث را تغییر داد که ایران را برای همیشه ( دست کم تا به امروز ) متاثر از خود ساخت ؛ اتفاقی که کمتر کسی می توانست پیش بینی کند که چه برسر ایران و امریکا خواهد آورد.
موضوع اشغال سفارت امریکا در تهران اگرچه حایز اهمیت بود ؛‌اما نه بدان پایه که از آن به انقلاب دوم و بلکه انقلابی بزرگ‌تر از انقلاب اول یادشود. به‌راستی اهمیت آن درچه بود؟
شاید پاسخ‌گفتن به این پرسش طی این سه دهه کار چندان دشواری به نظر نمی‌رسید و پاسخهایی هم داده‌شد ، اما اکنون می‌توان به‌روشنی دریافت که درجه اهمیت آن تاچه پایه بوده‌است.
به یاد داریم که رهبر انقلاب با وجود گروههای ریز و درشت چپ و راست و مسلمان و تند رو و کندرو ، توانست گوی سبقت را از همگان برباید و هدایت اکثریت جامعه را برعهده گیرد. او باخلع سلاح گروههای مختلف و تهی‌سازی آنها از شعارها واهداف دهان پرکن ، عبملا پیشتاز مبارزات شد. هرکجا گروهی دم از حمایت از کارگران و کشاورزان می‌زدند ، اوبایک جمله " خداوند مبدا کار و کارگری است " انقلاب را مدافع آنان می‌خواند. زمانی نیز زنان را بخش عظیمی از اقشار انقلاب‌کرده خواند و اینکه " از دامن زن است که مرد به معراج می‌رود" . همه قشرها ی جامعه از بازاری و معلم و دانشجو گرفته تا سپاهی و ارتشی و زن و مرد را به‌نوعی اصلی‌ترین بازیگران عرصه‌های سیاسی و اجتماعی ایران لقب داد و همه قشرها را زیر یک چتر سازماندهی کرد.این توانایی ، مخالفانش را نیز حتی درظاهر به حمایت از رهبری او کشاند. بااین همه تنها در یک مورد بود که او در برابرعملی انجام شده قرارگرفت و به حمایت از اقدامی پرداخت که پیش‌از آن هیچ اطلاعی از آن نداشت و آن اشغال سفارت امریکا در تهران بود.
آن‌گونه که رهبران این حرکت بازگفته‌اند ، آنان بااین هدف دست به چنین عملی زدند که امریکا را مجبور به تحویل شاه به ایران کنند. حتی این نکته را هم دور از ذهن نمی‌دانستندکه چه‌بسا امریکا تن به چنین خواسته‌ای ندهد و اینان پس‌از کوتاه مدتی از سفارت خارج شوند و ماجرا را فیصله دهند. دانشجویان پیرو خط امام ، خیلی زود دریافتند که خروج از سفارت اشغال‌شده امریکا امکان‌پذیر نیست ؛ چراکه آنها گام در وادی نامشخصی نهاده‌بودند که اکنون از آن به‌عنوان انقلاب دوم یادمی‌شد.
انقلاب اول هنوز درگیرودار ترسیم خواسته‌هایش بود که انقلاب دوم شکل گرفت ؛ انقلابی که اکنون نه می‌دانست چه می‌خواهد و نه می‌دانست چه چیز را نباید بخواهد . جز بازگرداندن شاه و احترام به استقلال و آزادی ایران.ازاین رو صف‌بندیها در برابر چنین انقلابی با سیاست آغاز شد؛ نه نفی‌کنندگانش و نه طرفدارانش درفضای پرالتهاب آن دوره به وضوح به بیان مواضع خویش نپرداختند.با این همه درمیان نهضت‌آزادی‌ایران ، جامعه روحانیت مبارز تهران ، حزب توده ایران ، حزب جمهوری اسلامی و سازمان مجاهدین خلق ایران ، - یعنی مهم‌ترین و به‌نوعی اثرگذارترین تشکلهای سیاسی آن روز – اتفاق نظر به‌نسبت همسانی مشاهده می‌شد. اگرچه شخصیتها – جدا از وابستگیهای حزبی و گروهی – مستقلا مواضع خود را که چه‌بسا متضاد هم بود – بیان می‌کردند.اما امروز پس‌از سی سال می‌توان از صف‌بندیها و مصادره شخصی حرکت به‌اصطلاح مبارزه با امریکا و اتهام همسویی با امریکا به نتایجی دست یافت. سیگنالهای چنین نتایجی را سالهاست که نه برحسب اتفاق بلکه حساب‌شده و در همین ایام دریافت کرده‌ایم‌؛ دستگیری یا محاکمه و یا صدورحکم محکومیت برای بعضی ازهمان دانشجویان پیروخط امام ، توقیف وتعطیلی تعدادی از روزنامه‌ها و نشریات همین طیف ، تلاش برای گشودن راهی به منظور مذاکره با شیطان بزرگ ، و درتازه‌ترین مورد ، برقراری ارتباط دیپلماتیک با طرف امریکایی درمذاکرات ژنو در زمانی که شماری از اصلی‌ترین پدیدآورندگان و فعالان انقلاب دوم دربند جریان مخالف گرفتار آمده‌اند و ... ، آیا می‌توان پذیرفت که پس‌از سه دهه ، مخالفان تسخیر سفارت امریکا ، اینک خود انقلابی شده‌باشند و مبتکران آن که رهبری انقلاب را نیز به‌دنبال خود کشاندند ، عامل دست امپریالیزم؟
به‌باور تحلیل‌گرانی که همه ناکامیها را ناشی از تلاش مذبوحانه دشمن یعنی امریکا می‌دانند ، پس باید بپنداریم که امریکا همواره درپی برنامه‌ریزی است تا شکست و رسوایی ناشی از اشغال سفارتش در تهران را که در حمله نظامی به طبس و تحریک عراق به حمله به ایران هم ناکام ماند ، با برچیدن بساط مخالفان اصلی‌اش در ایران به نام مبارزه با امریکا و مسخ شعار " مرگ بر امریکا " ی مردم از طریق مهره‌چینی و مهره‌تراشیهایش دنبال کرده است.دراین صورت باید پرسید که سردمداران امروزین مبارزه با امریکا ، سی سال پیش کجا بودند؟
اکنون باید منتظر بود تا اتفاقا در روز 13 آبان ، برنامه‌های رادیو و تلویزیون قطع شود و گوینده‌اش باهیجان خبر از برقراری رابطه‌ دولت حاکم با امریکا بدهد و از آن به بزرگ‌ترین پیروزی ایران در تاریخ حیاتش در نبرد نابرابر با امریکای جهانخوار یاد کند!
فؤاد صدیق

۱۳۸۸ آبان ۲, شنبه

حیات تاریخ



بسیاری از وقایع و رخدادهای تاریخی ، در دل زمان دفن می شوند. اما رخدادها و حوادثی نیز هستند که در گستره زمان و مکان امتداد می یابند . حداکثر نقش عمده وقایع تاریخی در زندگی آیندگان همان نقش خشتهایی است که یک به یک روی هم نهاده شده و تمدن جامعه و ملتی را بنا می نهند. اما اتفاقاتی در جریده تاریخ ثبت است که در طول زمان منشأ اثر و نظر هستند. حادثه عظیم عاشورا از جمله این وقایع تاریخی است ."کل یوم عاشورا کل ارض کربلا " این واقعه بی بدیل تاریخ جهان اسلام هیچگاه نه کهنه می شود ، نه می میرد . بلکه نو می شود و حیات می یابد و حیات می بخشد, به عبارتی زایش دارد و فصول دیگری را در تاریخ می آفریند. راز ماندگاری و حیات چنین حوادثی در فلسفه وجودی و ماهیت آن است .
خیلی از کشور گشایی ها ، جنگ ها ، پدرکشی ها ، برادر کشی ها (برای تصاحب تاج و تخت) و هزاران صحنه های تاریخی دیگر در تاریخ فقط یک قرائت و یاد آوری و حداکثر تعیین کننده هویتی است که لزوما تأثیری در سرنوشت آتی جامعه ندارد. اما چرا واقعه کربلا ماندگار, جاری و ساری در زمان و مکان است . حرکت امام حسین (ع) قیامی است علیه؛ دروغ ، عوام فریبی ،دسیسه, ظلم ، اشرافی گری ، تعدی و ستم . وجه تمایز این حرکت با دیگر اقدامات مشابه در فلسفه الهی آن است فلسفه ای که جهاد در راه خدا را تعریف می کند ، جهادی که در پی آزادی انسانها ، گسستن قیود بندگی و آزادی بیان و اندیشه است . حرکت امام شیعیان نه برای نفس و نه از روی زیاده خواهی و نه به سبب خروج و نه به جهت تصاحب قدرت بلکه فقط و فقط از باب عمل به دستورات الهی و بر خاسته از روح آزادیخواهی و عدالت جویانه حضرت بود . این نسخه ای است که تاریخِ اعتبارش جاوید است و کارساز برای تمامی نسلها و جوامع. هر گاه که دروغ رواج می یابد ، ظلم همه گیر می شود ، تجاوز و تعدی روزمرگی اقتدارگرایان میگردد و کاخ های ستم و فساد سر بر می آورند ، این سخن خداوندی " و نرید انمن علی الذین استضعفو فی الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم وارثین " است که سبب حرکت حسین گونه در زمان می شود .
روز 13 آبان در تاریخ انقلاب اسلامی نیز از جمله ایامی است که در دل خود مجموعه ای از حوادث و وقایع را دارد : 13 آبان 1343 که حضرت امام خمینی (ره ) به سبب اعترافها و سخنرانی های تندش علیه ظلم پهلوی دستگیر و به خارج از کشور تبعید شد و 13 آبان 1357 که جمعی از دانش آموزان و نونهالان این کشوردر میدان انقلاب و مقابل دانشگاه تهران دست به تظاهرات و راهپیمایی زدند و خونشان نقش بر زمین شد و روز 13 آیان 1358 که دانشجویان پیرو خط امام(برخی از ایشان امروز در بند و زندان دیکتاتور هستند) سفارت آمریکا را به اشغال در آوردند تا به کار جاسوسی و اقدام آنها برای بر اندازی جمهوری اسلامی خاتمه دهند . اقدامی که بحرانی بزرگ در رابطه ایران و آمریکا ایجاد کرد و 444روز به طول انجامید و بحرانی که سبب تیرگی روابط دولتهای ایران و آمریکا و جدایی مردم دو کشور از یکدیگر شد . بعد از گذشت 30 سال بالاترین ارتباط ایجاد شده میان دو حاکمیت در نهم مهر ماه1388 در ژنو و در حاشیه اجلاس 1+5 (جلسه بررسی وضعیت انرژی هسته ای ایران) شکل گرفت .
آری 13 آبان از آن ایامی است که در پیشانی اش وقایع بزرگ به ثبت رسیده است . رژیم پهلوی نمی توانست روح بزرگ امام خمینی و ظلم ستیز او را تاب بیاورد لذا به تبعید او دست زد. اما خود این حرکت نقطه عطفی در تاریخ شد .چرا؟ به دلیل اینکه رژیم به جای اصلاح اشتباهات دست به سرکوب زد اما نتوانست بر مبارزان راه آزادی چیره شود.تقابل میان عدالت خواهان و ظالمان, مستضعفان با مستکبران, آزادیخواهان با مستبدان و... 13 آبان های دیگری آفرید. از طرفی همچنان که مظاهر ظلم , ستم و درغ و نیرنگ و... باقی است و از طرفی دیگر چون صحنه های تاریخ از انسانهای آزاد و عدالت خواه خالی نیست برخورد میان آنها سبب زایش 13 آبان های بسیار است.
در دهه هفتاد بدلیل شکسته شدن ابهت و کبر آمریکا این روز به روز مبارزه با استکبار جهانی نام گرفت . تا سالیان سال در پاسداشت چنین روزی دفتر تحکیم وحدت که به وجود آمده از اتفاق و اتحاد انجمن های اسلامی دانشگاه های ایران بود ، مراسم و گردهمایی مربوط را در بعد از ظهر 13 آبان در مقابل سفارت آمریکا برگزار می کرد . اما از دهه هفتاد این روز به صحنه هماوردی جریانهای سیاسی کشور بدل گشت و حاکمیت با دخالت در برگزاری مراسم و تغییر آن از بعد ظهر به صبح ،نوعی افتراق و اختلاف میان دانشجویان ایجاد کرد .

حال امسال 13 آبان در حال و هوای خاصی برگزار می شود . در وضعیتی بر آمده از پس وقایع انتخابات در شرایطی که دانشجویان معترض به نتایج انتخابات یکی پس از دیگری به کمیته انضباطی دانشگاه احضار می شوند . در وضعیتی که جنتی در نماز جمعه 24 مهر 88 خط و نشان می گشد و می خواهد که این ماجراها جمع و جور شود .
به نظرم آنچه که در 13 آبان امسال روی خواهد داد و در دفتر تاریخ ثبت خواهد گردید بسیار مهمتر از وقایع منتسب به این روز در سالهای گذشته است . بسیاری از دانشجویان ، دانش آموزان و مردم درصددند تا با فریاد سکوت علیه دستگاه عریض و طویلی که با تکیه بر دروغهایش متکبرانه با مردم سخن می گوید متحد و یک صدا شوند .
13 آبان از ایامی است که در دل زمان جاری و ساری است و به سبب آن حرکت های عدالت جویانه و آزادی خواهانه شکل می گیرد .دلیل چنین حیاتی را باید در فلسفه رهایی بخش حرکتها و وقایعی دانست که در سالهای پیشین شکل گرفته است.


جویا کوشیار

حیات تاریخ



بسیاری از وقایع و رخدادهای تاریخی ، در دل زمان دفن می شوند. اما رخدادها و حوادثی نیز هستند که در گستره زمان و مکان امتداد می یابند . حداکثر نقش عمده وقایع تاریخی در زندگی آیندگان همان نقش خشتهایی است که یک به یک روی هم نهاده شده و تمدن جامعه و ملتی را بنا می نهند. اما اتفاقاتی در جریده تاریخ ثبت است که در طول زمان منشأ اثر و نظر هستند. حادثه عظیم عاشورا از جمله این وقایع تاریخی است ."کل یوم عاشورا کل ارض کربلا " این واقعه بی بدیل تاریخ جهان اسلام هیچگاه نه کهنه می شود ، نه می میرد . بلکه نو می شود و حیات می یابد و حیات می بخشد, به عبارتی زایش دارد و فصول دیگری را در تاریخ می آفریند. راز ماندگاری و حیات چنین حوادثی در فلسفه وجودی و ماهیت آن است .
خیلی از کشور گشایی ها ، جنگ ها ، پدرکشی ها ، برادر کشی ها (برای تصاحب تاج و تخت) و هزاران صحنه های تاریخی دیگر در تاریخ فقط یک قرائت و یاد آوری و حداکثر تعیین کننده هویتی است که لزوما تأثیری در سرنوشت آتی جامعه ندارد. اما چرا واقعه کربلا ماندگار, جاری و ساری در زمان و مکان است . حرکت امام حسین (ع) قیامی است علیه؛ دروغ ، عوام فریبی ،دسیسه, ظلم ، اشرافی گری ، تعدی و ستم . وجه تمایز این حرکت با دیگر اقدامات مشابه در فلسفه الهی آن است فلسفه ای که جهاد در راه خدا را تعریف می کند ، جهادی که در پی آزادی انسانها ، گسستن قیود بندگی و آزادی بیان و اندیشه است . حرکت امام شیعیان نه برای نفس و نه از روی زیاده خواهی و نه به سبب خروج و نه به جهت تصاحب قدرت بلکه فقط و فقط از باب عمل به دستورات الهی و بر خاسته از روح آزادیخواهی و عدالت جویانه حضرت بود . این نسخه ای است که تاریخِ اعتبارش جاوید است و کارساز برای تمامی نسلها و جوامع. هر گاه که دروغ رواج می یابد ، ظلم همه گیر می شود ، تجاوز و تعدی روزمرگی اقتدارگرایان میگردد و کاخ های ستم و فساد سر بر می آورند ، این سخن خداوندی " و نرید انمن علی الذین استضعفو فی الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم وارثین " است که سبب حرکت حسین گونه در زمان می شود .
روز 13 آبان در تاریخ انقلاب اسلامی نیز از جمله ایامی است که در دل خود مجموعه ای از حوادث و وقایع را دارد : 13 آبان 1343 که حضرت امام خمینی (ره ) به سبب اعترافها و سخنرانی های تندش علیه ظلم پهلوی دستگیر و به خارج از کشور تبعید شد و 13 آبان 1357 که جمعی از دانش آموزان و نونهالان این کشوردر میدان انقلاب و مقابل دانشگاه تهران دست به تظاهرات و راهپیمایی زدند و خونشان نقش بر زمین شد و روز 13 آیان 1358 که دانشجویان پیرو خط امام(برخی از ایشان امروز در بند و زندان دیکتاتور هستند) سفارت آمریکا را به اشغال در آوردند تا به کار جاسوسی و اقدام آنها برای بر اندازی جمهوری اسلامی خاتمه دهند . اقدامی که بحرانی بزرگ در رابطه ایران و آمریکا ایجاد کرد و 444روز به طول انجامید و بحرانی که سبب تیرگی روابط دولتهای ایران و آمریکا و جدایی مردم دو کشور از یکدیگر شد . بعد از گذشت 30 سال بالاترین ارتباط ایجاد شده میان دو حاکمیت در نهم مهر ماه1388 در ژنو و در حاشیه اجلاس 1+5 (جلسه بررسی وضعیت انرژی هسته ای ایران) شکل گرفت .
آری 13 آبان از آن ایامی است که در پیشانی اش وقایع بزرگ به ثبت رسیده است . رژیم پهلوی نمی توانست روح بزرگ امام خمینی و ظلم ستیز او را تاب بیاورد لذا به تبعید او دست زد. اما خود این حرکت نقطه عطفی در تاریخ شد .چرا؟ به دلیل اینکه رژیم به جای اصلاح اشتباهات دست به سرکوب زد اما نتوانست بر مبارزان راه آزادی چیره شود.تقابل میان عدالت خواهان و ظالمان, مستضعفان با مستکبران, آزادیخواهان با مستبدان و... 13 آبان های دیگری آفرید. از طرفی همچنان که مظاهر ظلم , ستم و درغ و نیرنگ و... باقی است و از طرفی دیگر چون صحنه های تاریخ از انسانهای آزاد و عدالت خواه خالی نیست برخورد میان آنها سبب زایش 13 آبان های بسیار است.
در دهه هفتاد بدلیل شکسته شدن ابهت و کبر آمریکا این روز به روز مبارزه با استکبار جهانی نام گرفت . تا سالیان سال در پاسداشت چنین روزی دفتر تحکیم وحدت که به وجود آمده از اتفاق و اتحاد انجمن های اسلامی دانشگاه های ایران بود ، مراسم و گردهمایی مربوط را در بعد از ظهر 13 آبان در مقابل سفارت آمریکا برگزار می کرد . اما از دهه هفتاد این روز به صحنه هماوردی جریانهای سیاسی کشور بدل گشت و حاکمیت با دخالت در برگزاری مراسم و تغییر آن از بعد ظهر به صبح ،نوعی افتراق و اختلاف میان دانشجویان ایجاد کرد .

حال امسال 13 آبان در حال و هوای خاصی برگزار می شود . در وضعیتی بر آمده از پس وقایع انتخابات در شرایطی که دانشجویان معترض به نتایج انتخابات یکی پس از دیگری به کمیته انضباطی دانشگاه احضار می شوند . در وضعیتی که جنتی در نماز جمعه 24 مهر 88 خط و نشان می گشد و می خواهد که این ماجراها جمع و جور شود .
به نظرم آنچه که در 13 آبان امسال روی خواهد داد و در دفتر تاریخ ثبت خواهد گردید بسیار مهمتر از وقایع منتسب به این روز در سالهای گذشته است . بسیاری از دانشجویان ، دانش آموزان و مردم درصددند تا با فریاد سکوت علیه دستگاه عریض و طویلی که با تکیه بر دروغهایش متکبرانه با مردم سخن می گوید متحد و یک صدا شوند .
13 آبان از ایامی است که در دل زمان جاری و ساری است و به سبب آن حرکت های عدالت جویانه و آزادی خواهانه شکل می گیرد .دلیل چنین حیاتی را باید در فلسفه رهایی بخش حرکتها و وقایعی دانست که در سالهای پیشین شکل گرفته است.


جویا کوشیار

در استقبال از سالگرد 13 آبان

در آستانه سالگرد 13 آبان قرارداریم.رخدادی که سی سال پیش ، ایران را وارد مرحله تازه‌ای از حیلت سیاسی خودکرد و تا به امروز نیز همه تحولات ایران را متاثر از خود ساخته است .

اکنون پس‌از وقایع و رخدادهای ناگوار چندماه اخیر و دربندکشیده‌شدن نقش‌آفرینان آن حادثه سترگ ، باشعار مبارزه با امریکا ، بازخوانی آن واقعه معنا و مفهوم دیگری می‌یابد.

همراهان این صفحه براین‌اند تا به پیشباز موضوع رفته دراین باره با مخاطبان خود مطالبی را درمیان بگذارند. امیدواریم در بازخوانی و موشکافی آن حادثه و ارتباطات حوادث اخیر با پیشینه‌هایش درمسیر انقلاب ، هم موفق باشیم و هم مؤثر.

سردبیری

در استقبال از سالگرد 13 آبان

در آستانه سالگرد 13 آبان قرارداریم.رخدادی که سی سال پیش ، ایران را وارد مرحله تازه‌ای از حیلت سیاسی خودکرد و تا به امروز نیز همه تحولات ایران را متاثر از خود ساخته است .

اکنون پس‌از وقایع و رخدادهای ناگوار چندماه اخیر و دربندکشیده‌شدن نقش‌آفرینان آن حادثه سترگ ، باشعار مبارزه با امریکا ، بازخوانی آن واقعه معنا و مفهوم دیگری می‌یابد.

همراهان این صفحه براین‌اند تا به پیشباز موضوع رفته دراین باره با مخاطبان خود مطالبی را درمیان بگذارند. امیدواریم در بازخوانی و موشکافی آن حادثه و ارتباطات حوادث اخیر با پیشینه‌هایش درمسیر انقلاب ، هم موفق باشیم و هم مؤثر.

سردبیری

۱۳۸۸ مهر ۳۰, پنجشنبه

ادبیات و بی ادبیات های سیاسی :


طبق عرضیات قبلی ام (همون که گفتم بعد انتخابات در خیلی از مسائل شک کردم ....و هستم ....) دیروزاینا هم در این مورد وارد شکیات شدم که، عمری را بیهوده در میکده (همون مدرسه ) نهادیم و سال به سال خودمون رو کشتیم(البته نه با این غلظت ) ادبیات و زبان فارسی یاد گرفتیم، دریغ از اینکه همچین روزهایی هستند که نه تنها طومار ادیبانی چون،" به کجا چنین شتابان" ( از بینندگان جان یاد گرفتم )بلکه کلهٌم ،ادبیات را در هم خواهند پیچید .
یادم می یاد که در آن زمانها به ما می گفتند: دانش آموز عزیز اگر خواستی چیزی را به چیزی تشبیه کنی باید وجه شبه ای در کار باشد اما امروزه می بینیم که وجه شبه کیلویی چنده ؟ خیلی راحت می تونی شبیه کسی نباشی حتی بدتر از اون، شبیه مخالفان اون فرد باشی ولی به اون تشبیه بشی (خودمو کشتم که مِن غیر مستقیم یه چیزی* بگم انشااله که understand شده باشید) و بی خیال وجه شبه و اینا .البته دست معلمانم درد نکنه که یه چیز* رو علاوه بر چیزهای* دیگه (چقدر امروز یاد مهندس می افتم ) خوب یادم دادند و آن هم پارادوکس یا تناقض نما است . نیست در این قضیه حرفه ای شدم به عنوان تمرین در منزل می شینم و تناقضات سخنان عده ای رو در می یارم (از عوارض بی کاریه ، برامون کار جور کنن تا تناقضاتشون رو در نیاریم !) خوب وارد مثالها می شیم ،
1/ اگر دختر آقای کلهر با مستند ضد شکنجه پناهنده آلمان شود به گفته باباش نشان دهنده آزادی در ایران است !؟؟؟؟( رو، رو برم تا..... قزوین ، نگه دار پیاده می شیم، البته این آقا شطحیات زیاد می گن )، اما اگر بچه یه موتوری که از کنار خونه آقایان مو....وی ، ا....روبی ،آ....تمی ( سانسور به شیوه ننگ ما ، شما که اصلا نفهمیدین منظورم کی بود ؟) رد می شده رفته بود قرقیزستان ، وا مصیبتا( وای،وای،وای.......همه بگن:وای.... ) نشان دهنده ارتباط داشتن آقایان با سورس ، صهیونیسم (_جسارتاً بچه رفته قرقیزستان داداش !_ داداش : حرف نباشه همینی که من می گم !) اقدام علیه امنیت ملی ، اغتشاشگری ......بقیش رو هم فکر می کنم بعدا می گم علی الحساب آقایان رو بگیرید .
2/ یه نفر در ایران سخنرانی می کنه می گه: ما سر مخالفین رو به سقف می چسبونیم (دهنمو وا کردم ، چشمامو بستم یه چیزایی هم گفتم چون بد آموزی داشت اینجا نیاوردم )بعد همون نفر در یه جای دیگه توی خارجه سخنرانی می کنه می گه : در ایران آزادی مطلق برقراره ؟!!!
چند حالت داره :
الف/ یا طرف آلزایمر داره حرفهای خودش هم یادش نمی مونه ( دروغگو کم حافظه است)
الف/ به سنگ پای قزوین ارادت خاصی داره
الف / چرا فکر می کنی همه مثل خودت ... هستند
الف / رای ما رو دزدیدند دارن باهاش سخنوری می کنن
3/ عده ای چند روز قبل از اعتراضات خس وخاشاکها ،به طرز کاملا قانونمندانه ،مودبانه،..... دستگیر می شوند، می گیم ببخشید چرا ؟ می گن: وایسا فکر کنیم ،آها چون باعث اغتشاشات اخیر بودند . هی به مخیله ام فشار می یارم که یه ربطی پیدا کنم، آخه چه جوری هم آدم تو زندان باشه و از بیرون بی اطلاع هم باعث اغتشاشات باشه؟، بازم چند حالت دارد :
الف/ حتما تلپاتیشون از تو زندان با اغتشاشگران آنلاین بوده .
الف/ زندانی که، این افراد در آن بودند مجهز به اینترنت ،تلفن ،ماهواره ،جکوزی ....هتل بوده دیگه!
الف/ دلیل از این ضایع تر!
الف/ همینی که هست حرفی داری بیا اوین با هم مسالمت آمیز صحبت می کنیم .(خودتی)
4/ افرادی به دلیل تفکراتشون مورد اتهام بوده و در زندان هستند ولی همون عده (که ننگ ما ودوستان روزنامه ایش خودشون رو کشتند که به مردم بگن اینا آدمهای منحرفی هستند یه وقت طرفشون نرید جیزه ! ) به عنوان کارشناس در برنامه آسیب شناسی تلویزیون شرکتانده می شوند. بازم چند حالت داره :
(الف/ می دونن مردم برای کارشناسان خودشون تره هم خورد نمی کنن )4
خلاصه که با دیدن این موارد فشار تناقضات خونم زد بالا و داشتم فکر می کردم یعنی چی ؟ که فهمانده شدم که بابا حساب ادبیات مدرسه از ادبیات سیاسی( کشور ما )جداست ،که ادبیات سیاسی کشور ما وابسته به گوینده و جایگاه آن دارد،چه اینکه اگر گوینده پرزورخان باشد ،هرچقدر هم بی ادبیات باشد(یا دارای دکترای ادبیات چاله-میدانی)فحش هم بدهد جای به به وچه چه دارد وبه هزار ویک توجیه می توان آن را جز ابواب گلستان آورد !(ابن سینا (علیه رحمه) می گوید : اگر یک خطایی انجام دهی و با 1000 دلیل بخواهی آن را توجیه کنی می شود 1001 اشتباه ،چقدر جدی شدم خودم خوشم اومد )ولی اگر گوینده کم زور جان باشد حرف حساب هم زد باید گفت : ای فریب خورده منحرف و...این چه حرفی بود زدی ؟( اوین در خدمت باشیم )
و از همین جا بخوانید در جریان بودن روزنامه کیهان با بودجه بیت المال و بسته بودن خیلی از روزنامه های دیگر را (کا ر که بی علت نمی شه حتما یه چیزی* گفته بودند که بسته شدند).
خوب تکلیف امشب : انشائی بنویسید با این موضوع " چیزی* گفتن بهتر است یا ثروت بیت المال؟"
------------------------------------------------------------
پاورقی
* بستگی دارد ، بعضی جاها معنی خوب و بعضی جاها معنی بد دارد اما در این جا مفهوم خوب آن مد نظر بوده

آرزو تابان

ادبیات و بی ادبیات های سیاسی :


طبق عرضیات قبلی ام (همون که گفتم بعد انتخابات در خیلی از مسائل شک کردم ....و هستم ....) دیروزاینا هم در این مورد وارد شکیات شدم که، عمری را بیهوده در میکده (همون مدرسه ) نهادیم و سال به سال خودمون رو کشتیم(البته نه با این غلظت ) ادبیات و زبان فارسی یاد گرفتیم، دریغ از اینکه همچین روزهایی هستند که نه تنها طومار ادیبانی چون،" به کجا چنین شتابان" ( از بینندگان جان یاد گرفتم )بلکه کلهٌم ،ادبیات را در هم خواهند پیچید .
یادم می یاد که در آن زمانها به ما می گفتند: دانش آموز عزیز اگر خواستی چیزی را به چیزی تشبیه کنی باید وجه شبه ای در کار باشد اما امروزه می بینیم که وجه شبه کیلویی چنده ؟ خیلی راحت می تونی شبیه کسی نباشی حتی بدتر از اون، شبیه مخالفان اون فرد باشی ولی به اون تشبیه بشی (خودمو کشتم که مِن غیر مستقیم یه چیزی* بگم انشااله که understand شده باشید) و بی خیال وجه شبه و اینا .البته دست معلمانم درد نکنه که یه چیز* رو علاوه بر چیزهای* دیگه (چقدر امروز یاد مهندس می افتم ) خوب یادم دادند و آن هم پارادوکس یا تناقض نما است . نیست در این قضیه حرفه ای شدم به عنوان تمرین در منزل می شینم و تناقضات سخنان عده ای رو در می یارم (از عوارض بی کاریه ، برامون کار جور کنن تا تناقضاتشون رو در نیاریم !) خوب وارد مثالها می شیم ،
1/ اگر دختر آقای کلهر با مستند ضد شکنجه پناهنده آلمان شود به گفته باباش نشان دهنده آزادی در ایران است !؟؟؟؟( رو، رو برم تا..... قزوین ، نگه دار پیاده می شیم، البته این آقا شطحیات زیاد می گن )، اما اگر بچه یه موتوری که از کنار خونه آقایان مو....وی ، ا....روبی ،آ....تمی ( سانسور به شیوه ننگ ما ، شما که اصلا نفهمیدین منظورم کی بود ؟) رد می شده رفته بود قرقیزستان ، وا مصیبتا( وای،وای،وای.......همه بگن:وای.... ) نشان دهنده ارتباط داشتن آقایان با سورس ، صهیونیسم (_جسارتاً بچه رفته قرقیزستان داداش !_ داداش : حرف نباشه همینی که من می گم !) اقدام علیه امنیت ملی ، اغتشاشگری ......بقیش رو هم فکر می کنم بعدا می گم علی الحساب آقایان رو بگیرید .
2/ یه نفر در ایران سخنرانی می کنه می گه: ما سر مخالفین رو به سقف می چسبونیم (دهنمو وا کردم ، چشمامو بستم یه چیزایی هم گفتم چون بد آموزی داشت اینجا نیاوردم )بعد همون نفر در یه جای دیگه توی خارجه سخنرانی می کنه می گه : در ایران آزادی مطلق برقراره ؟!!!
چند حالت داره :
الف/ یا طرف آلزایمر داره حرفهای خودش هم یادش نمی مونه ( دروغگو کم حافظه است)
الف/ به سنگ پای قزوین ارادت خاصی داره
الف / چرا فکر می کنی همه مثل خودت ... هستند
الف / رای ما رو دزدیدند دارن باهاش سخنوری می کنن
3/ عده ای چند روز قبل از اعتراضات خس وخاشاکها ،به طرز کاملا قانونمندانه ،مودبانه،..... دستگیر می شوند، می گیم ببخشید چرا ؟ می گن: وایسا فکر کنیم ،آها چون باعث اغتشاشات اخیر بودند . هی به مخیله ام فشار می یارم که یه ربطی پیدا کنم، آخه چه جوری هم آدم تو زندان باشه و از بیرون بی اطلاع هم باعث اغتشاشات باشه؟، بازم چند حالت دارد :
الف/ حتما تلپاتیشون از تو زندان با اغتشاشگران آنلاین بوده .
الف/ زندانی که، این افراد در آن بودند مجهز به اینترنت ،تلفن ،ماهواره ،جکوزی ....هتل بوده دیگه!
الف/ دلیل از این ضایع تر!
الف/ همینی که هست حرفی داری بیا اوین با هم مسالمت آمیز صحبت می کنیم .(خودتی)
4/ افرادی به دلیل تفکراتشون مورد اتهام بوده و در زندان هستند ولی همون عده (که ننگ ما ودوستان روزنامه ایش خودشون رو کشتند که به مردم بگن اینا آدمهای منحرفی هستند یه وقت طرفشون نرید جیزه ! ) به عنوان کارشناس در برنامه آسیب شناسی تلویزیون شرکتانده می شوند. بازم چند حالت داره :
(الف/ می دونن مردم برای کارشناسان خودشون تره هم خورد نمی کنن )4
خلاصه که با دیدن این موارد فشار تناقضات خونم زد بالا و داشتم فکر می کردم یعنی چی ؟ که فهمانده شدم که بابا حساب ادبیات مدرسه از ادبیات سیاسی( کشور ما )جداست ،که ادبیات سیاسی کشور ما وابسته به گوینده و جایگاه آن دارد،چه اینکه اگر گوینده پرزورخان باشد ،هرچقدر هم بی ادبیات باشد(یا دارای دکترای ادبیات چاله-میدانی)فحش هم بدهد جای به به وچه چه دارد وبه هزار ویک توجیه می توان آن را جز ابواب گلستان آورد !(ابن سینا (علیه رحمه) می گوید : اگر یک خطایی انجام دهی و با 1000 دلیل بخواهی آن را توجیه کنی می شود 1001 اشتباه ،چقدر جدی شدم خودم خوشم اومد )ولی اگر گوینده کم زور جان باشد حرف حساب هم زد باید گفت : ای فریب خورده منحرف و...این چه حرفی بود زدی ؟( اوین در خدمت باشیم )
و از همین جا بخوانید در جریان بودن روزنامه کیهان با بودجه بیت المال و بسته بودن خیلی از روزنامه های دیگر را (کا ر که بی علت نمی شه حتما یه چیزی* گفته بودند که بسته شدند).
خوب تکلیف امشب : انشائی بنویسید با این موضوع " چیزی* گفتن بهتر است یا ثروت بیت المال؟"
------------------------------------------------------------
پاورقی
* بستگی دارد ، بعضی جاها معنی خوب و بعضی جاها معنی بد دارد اما در این جا مفهوم خوب آن مد نظر بوده

آرزو تابان

۱۳۸۸ مهر ۲۹, چهارشنبه

مردم باید راضی شوند


این روزها که بیش از 4 ماه از انتخابات ریاست جمهوری می گذرد هنوز مردم پیراهنهای سبزشان را در نیاورده اند.
پیش از این هم 9 دوره انتخابات برای تعیین رییس جمهور برگزار شده است ولی در هیچ کدام از آنها دنباله ای بر حسب توفیق یا عدم توفیق هواداران یک نامزد وجود نداشت.حتی در دور نهم که نامزدهایی مثل "کروبی" یا "هاشمی" و یا " معین" نماینده طیف یا تفکر اصلاح طلبی بودند ارتباط شان پس از انتخابات با هواداران خود قطع شد و نتیجه به دست آمده اگرچه همراه با اعتراض و انتقاد، پذیرفته شد.
اما این بار به هر نشانه یا بهانه طرفداران رنگ سبز الله اکبر می گویند یا حرکتی اعتراض آمیز از خود بروز می دهند.و این چیزی است که به مذاق دولتمردان و دیگر مخالفان این حرکت خوش نمی آید.
آنچه به عنوان "حکمیت" مراجع و حتی رهبری برای ختم به خیر ماجرای انتخابات مطرح می شود و تلاشهایی که برای رضایت میرحسین موسوی صورت می گیرد نگاهی به سبز پوش بودن مردم تا به حال نمی کند.تمام خیرخواهان به این اندیشه اند که با کوتاه آمدن میرحسین ماجرا ختم می شود غافل از این که این بار مردم باید "بله" را بگویند نه میرحسین.
"میرحسین " موسوی جهت اصلاحاتی دیگر در دولت نماینده شد تا در صورت ریاست جمهوری با کمک مردم این اصلاحات را صورت دهد.مردم به او در ابتدا چندان اطمینان نداشتند.آنها که او را و صداقت و درایتش را دیده بودند اعتماد داشتند اما جوانان باید او را می شناختند...باید او را می دیدند...می پذیرفتند تا نماینده تفکر پیشرو و اصلاح‌طلبانه خود در درون نظام می یافتند.
میرحسین نه با نیت پذیرفته شدن بلکه با افکار خود پیش آمد و با صراحت به بیان شفاف دیدگاههای خود پرداخت.
میرحسین تنها با صداقت و اخلاص سخن گفت و همین صفات اعتماد را برای او در میان مردم خرید.
این شد که مردم اعتراض می کردند و میرحسین کنارشان بود نه بالعکس.میرحسین اعتراض نمی کرد تا مردم در کنارش باشند.
مردم نشانه‌های سبز را اگرچه زیر تهدید و فشار و زندانی شدن و ...برای نماد نگاه‌ داشته شدن "دیدگاه " خود ، هنوز نگاه داشته اند.پیامکهای حرکت و حضور، حرکتی است خود جوش.آدمهای راهپیمایی ها و اجتماعات همین همسایه‌ها و شهروندان هستند و اعتراض ، نشانه زنده بودن مخالفت با این نوع دولت داری است.اینها تنها با تغییر منش و روش در دولت ایجاد می شود.
و الا حکمیت ها و بله گفتن ها و رضایت دادن میرحسین هیچ چیز را عوض نمی کند.این مردم هستند که باید رضایتشان را به دست آورد.نه میرحسین موسوی تفکر خویش را به محمود احمدی نژاد نزدیک می کند و نه برعکس.
خواسته مردم خواسته ای ریشه دار و حقیقی است که با تغییر تفکر سیاستمردان عوض نمی شود و تنها این کشور است که مثل کودکان طلاق، مثله می شود. پس به جای حرکت سیاسی حرکتی اجتماعی – انسانی لازم است زیرا که مردم آسیب دیده اند.

مرضیه لبخند

مردم باید راضی شوند


این روزها که بیش از 4 ماه از انتخابات ریاست جمهوری می گذرد هنوز مردم پیراهنهای سبزشان را در نیاورده اند.
پیش از این هم 9 دوره انتخابات برای تعیین رییس جمهور برگزار شده است ولی در هیچ کدام از آنها دنباله ای بر حسب توفیق یا عدم توفیق هواداران یک نامزد وجود نداشت.حتی در دور نهم که نامزدهایی مثل "کروبی" یا "هاشمی" و یا " معین" نماینده طیف یا تفکر اصلاح طلبی بودند ارتباط شان پس از انتخابات با هواداران خود قطع شد و نتیجه به دست آمده اگرچه همراه با اعتراض و انتقاد، پذیرفته شد.
اما این بار به هر نشانه یا بهانه طرفداران رنگ سبز الله اکبر می گویند یا حرکتی اعتراض آمیز از خود بروز می دهند.و این چیزی است که به مذاق دولتمردان و دیگر مخالفان این حرکت خوش نمی آید.
آنچه به عنوان "حکمیت" مراجع و حتی رهبری برای ختم به خیر ماجرای انتخابات مطرح می شود و تلاشهایی که برای رضایت میرحسین موسوی صورت می گیرد نگاهی به سبز پوش بودن مردم تا به حال نمی کند.تمام خیرخواهان به این اندیشه اند که با کوتاه آمدن میرحسین ماجرا ختم می شود غافل از این که این بار مردم باید "بله" را بگویند نه میرحسین.
"میرحسین " موسوی جهت اصلاحاتی دیگر در دولت نماینده شد تا در صورت ریاست جمهوری با کمک مردم این اصلاحات را صورت دهد.مردم به او در ابتدا چندان اطمینان نداشتند.آنها که او را و صداقت و درایتش را دیده بودند اعتماد داشتند اما جوانان باید او را می شناختند...باید او را می دیدند...می پذیرفتند تا نماینده تفکر پیشرو و اصلاح‌طلبانه خود در درون نظام می یافتند.
میرحسین نه با نیت پذیرفته شدن بلکه با افکار خود پیش آمد و با صراحت به بیان شفاف دیدگاههای خود پرداخت.
میرحسین تنها با صداقت و اخلاص سخن گفت و همین صفات اعتماد را برای او در میان مردم خرید.
این شد که مردم اعتراض می کردند و میرحسین کنارشان بود نه بالعکس.میرحسین اعتراض نمی کرد تا مردم در کنارش باشند.
مردم نشانه‌های سبز را اگرچه زیر تهدید و فشار و زندانی شدن و ...برای نماد نگاه‌ داشته شدن "دیدگاه " خود ، هنوز نگاه داشته اند.پیامکهای حرکت و حضور، حرکتی است خود جوش.آدمهای راهپیمایی ها و اجتماعات همین همسایه‌ها و شهروندان هستند و اعتراض ، نشانه زنده بودن مخالفت با این نوع دولت داری است.اینها تنها با تغییر منش و روش در دولت ایجاد می شود.
و الا حکمیت ها و بله گفتن ها و رضایت دادن میرحسین هیچ چیز را عوض نمی کند.این مردم هستند که باید رضایتشان را به دست آورد.نه میرحسین موسوی تفکر خویش را به محمود احمدی نژاد نزدیک می کند و نه برعکس.
خواسته مردم خواسته ای ریشه دار و حقیقی است که با تغییر تفکر سیاستمردان عوض نمی شود و تنها این کشور است که مثل کودکان طلاق، مثله می شود. پس به جای حرکت سیاسی حرکتی اجتماعی – انسانی لازم است زیرا که مردم آسیب دیده اند.

مرضیه لبخند

۱۳۸۸ مهر ۲۸, سه‌شنبه

دو نکته ...

در برنامۀ صبحگاهی تلویزیون، خانم دکتری با حجاب برترداشت دربارۀ وضعیت خانمها در ایران صحبت می کرد و به این اشاره کرد که ایران در منطقه دومین مصرف کنندۀ لوازم آرایش و اگر اشتباه نکنم دارای بالاترین تعداد عمل جراحی زیبایی است. وی در تحلیل خود در بیان دلایل این وضعیت به نکته ای اشاره کرد که بی ربط به اوضاع امروز مجلس و دولت نیست.
او گفت تلاش و یا علاقۀ خانمها برای استفاده از این وسایل و یا عملهای زیبایی از این جهت است که عرصه های جلوه و حضور آنها به ویژه در مراتب بالای شؤون اجتماعی محدود است. به عبارتی نقشی که خانمها بعد از پایان تحصیلات خود در جامعه می پذیرند، یا محدود به خانه، نیروی کار عادی و یا حداکثر مدیریت های خرد است و معمولا در مدیریت های میانی و بالادست، حضوری از خانمها نمی بینیم. طبیعی است در چنین فضایی ذهن خانمها، حتی آنهایی که وارد فضای کار می شوند، به خاطر محدود بودن افق پیشرفت اجتماعی، به جای آنکه متوجه برنامه ریزی ذهن خود برای دستیابی مراتب بالاتر اجتماعی باشد، متوجه جسم و چهره خودشان می شود تا به واسطه آنها نیاز طبیعی هر انسان برای دریافت توجه از جامعه اطراف خود را ارضاء کنند.
اینکه تا چه حد این تحلیل درست یا نادرست باشد، امری است که واگذارش می کنم به وقتی دیگر. اما دو نکته در همین چند دقیقه تماشای تلویزیون برای من وجود دارد که مسائل کوچکی نیستند و به گمانم تاثیر آنها را در جریان انتخابات امسال دیدیم.
نکته نخست این است که در شرایطی که سه دهه است حجاب امری اجباری است، دختران از سن پیش دبستانی باید حجاب بر تن می کنند و از دیگر سو در مدارس و در رسانه های رسمی شکل خاصی از حجاب پیوسته مورد تاکید قرار می گیرد، دستگاه فرهنگی جمهوری اسلامی در ترویج فرهنگ اسلامی در میان بانوان، به ویژه بانوان جوان، در آغاز دهۀ چهارم بعد از انقلاب ناکام است. ظاهراً چیزی که در رسانه های رسمی از آن به فرهنگ عفاف، حجاب برتر و امثال آن یاد می شود، در میان بخش بزرگی از بانوان طرفدار پرشمار ندارد. به اعتقاد من دستگاه فرهنگی جمهوری اسلامی همانطور که نتوانسته دانشگاه و متون درسی اسلامی به وجود آورد در ترویج فرهنگ عفاف مورد نظر خود در میان بانوان نیز نتیجۀ مطلوب نرسیده است. اگر چنین شده بود امروز در مصرف مواد آرایشی و جراحی های زیبایی چنین رتبه هایی نداشتیم. اینکه امروز شمار دخترانی که چادر به سر کردن را از مادرانشان به ارث می برند، رو به کاهش گذارده، یک واقعیت است.
در جریان حضور بانوان در رویدادهای پیش و پس ازانتخابات نیز دیدیم که بیش از آنکه سخن از حفظ و ترویج حجاب باشد، بیشتر سخن از جمع کردن گشت ارشاد بود. علاوه بر آن حجم بزرگی از افراد حاضر در خیابانها زنان بودند. زنانی که خواسته هایشان آنقدر برایشان مهم بود که به خاطرشان در خون خود جاودانه شوند.
نکتۀ دوم هم استفاده از بانوان در مدیریت هاست که در انتخابات امسال بسیار پر رنگتر از گذشته مطرح گردید. اینکه تا چه حد وعدۀ وزیران زن جدی یا تبلیغاتی بود، خود جای بحث جدی دارد، اما آنچه که رخ داد نشان داد که محدود بودن افق ترقی اجتماعی برای زنان، یک واقعیت انکار ناپذیر است و این درست در تقابل با نیاز جامعۀ بانوان امروز ایران قرار دارد. نیازی که آقای احمدی نژاد را بر آن داشت تا سه زن را برای کابینه مطرح کند، علیرغم آنکه کسی او را دارای باورهای فمینیستی نمی دانست و نمی داند. اما از دیگر سو کسانی که او قدرتش را وامدار آنهاست، حضور زنان در مدیریتهای کلان را بر نمی تابند، پس نتیجه آن شد که شمار وزیران به یک نسخه کاهش یافت و بعد تضمین داده شد که نسخۀ دیگری در راه نیست!
اینکه مبانی این مقابله با حضور زنان در مدیریت ها چیست و چراست، امری است که جای بحث دارد. ولی آنچه که در جهان رخ می دهد، نشان می دهد که تا چه حد این مبانی با واقعیت شرایط جهان امروز فاصله دارند.
فقط یک مثال می زنم و تمام. همه در جریان رکودی که اقتصاد جهان را به لرزه در آورده و غول های مالی و صنعتی بسیاری را از میدان به در کرده، هستیم. آمریکا که بزرگترین اقتصاد جهان است (56%) هنوز از این رکود خارج نشده، اما آلمان نخستین کشوری بود از این رکود خارج شد و هم اکنون در مسیر عادی توسعه اقتصادی خود گام بر می دارد و همۀ کارشناسان فن این موفقیت بزرگ را مرهون سیاستها و رهبری صدراعظم این کشور می دانند که انتخاب مجددش در انتخابات اخیر آلمان گواهی شد بر درستی این دیدگاه. این سیاستمدار یک زن است؛ آنگلا مرکل!

حسین تفرشی

دو نکته ...

در برنامۀ صبحگاهی تلویزیون، خانم دکتری با حجاب برترداشت دربارۀ وضعیت خانمها در ایران صحبت می کرد و به این اشاره کرد که ایران در منطقه دومین مصرف کنندۀ لوازم آرایش و اگر اشتباه نکنم دارای بالاترین تعداد عمل جراحی زیبایی است. وی در تحلیل خود در بیان دلایل این وضعیت به نکته ای اشاره کرد که بی ربط به اوضاع امروز مجلس و دولت نیست.
او گفت تلاش و یا علاقۀ خانمها برای استفاده از این وسایل و یا عملهای زیبایی از این جهت است که عرصه های جلوه و حضور آنها به ویژه در مراتب بالای شؤون اجتماعی محدود است. به عبارتی نقشی که خانمها بعد از پایان تحصیلات خود در جامعه می پذیرند، یا محدود به خانه، نیروی کار عادی و یا حداکثر مدیریت های خرد است و معمولا در مدیریت های میانی و بالادست، حضوری از خانمها نمی بینیم. طبیعی است در چنین فضایی ذهن خانمها، حتی آنهایی که وارد فضای کار می شوند، به خاطر محدود بودن افق پیشرفت اجتماعی، به جای آنکه متوجه برنامه ریزی ذهن خود برای دستیابی مراتب بالاتر اجتماعی باشد، متوجه جسم و چهره خودشان می شود تا به واسطه آنها نیاز طبیعی هر انسان برای دریافت توجه از جامعه اطراف خود را ارضاء کنند.
اینکه تا چه حد این تحلیل درست یا نادرست باشد، امری است که واگذارش می کنم به وقتی دیگر. اما دو نکته در همین چند دقیقه تماشای تلویزیون برای من وجود دارد که مسائل کوچکی نیستند و به گمانم تاثیر آنها را در جریان انتخابات امسال دیدیم.
نکته نخست این است که در شرایطی که سه دهه است حجاب امری اجباری است، دختران از سن پیش دبستانی باید حجاب بر تن می کنند و از دیگر سو در مدارس و در رسانه های رسمی شکل خاصی از حجاب پیوسته مورد تاکید قرار می گیرد، دستگاه فرهنگی جمهوری اسلامی در ترویج فرهنگ اسلامی در میان بانوان، به ویژه بانوان جوان، در آغاز دهۀ چهارم بعد از انقلاب ناکام است. ظاهراً چیزی که در رسانه های رسمی از آن به فرهنگ عفاف، حجاب برتر و امثال آن یاد می شود، در میان بخش بزرگی از بانوان طرفدار پرشمار ندارد. به اعتقاد من دستگاه فرهنگی جمهوری اسلامی همانطور که نتوانسته دانشگاه و متون درسی اسلامی به وجود آورد در ترویج فرهنگ عفاف مورد نظر خود در میان بانوان نیز نتیجۀ مطلوب نرسیده است. اگر چنین شده بود امروز در مصرف مواد آرایشی و جراحی های زیبایی چنین رتبه هایی نداشتیم. اینکه امروز شمار دخترانی که چادر به سر کردن را از مادرانشان به ارث می برند، رو به کاهش گذارده، یک واقعیت است.
در جریان حضور بانوان در رویدادهای پیش و پس ازانتخابات نیز دیدیم که بیش از آنکه سخن از حفظ و ترویج حجاب باشد، بیشتر سخن از جمع کردن گشت ارشاد بود. علاوه بر آن حجم بزرگی از افراد حاضر در خیابانها زنان بودند. زنانی که خواسته هایشان آنقدر برایشان مهم بود که به خاطرشان در خون خود جاودانه شوند.
نکتۀ دوم هم استفاده از بانوان در مدیریت هاست که در انتخابات امسال بسیار پر رنگتر از گذشته مطرح گردید. اینکه تا چه حد وعدۀ وزیران زن جدی یا تبلیغاتی بود، خود جای بحث جدی دارد، اما آنچه که رخ داد نشان داد که محدود بودن افق ترقی اجتماعی برای زنان، یک واقعیت انکار ناپذیر است و این درست در تقابل با نیاز جامعۀ بانوان امروز ایران قرار دارد. نیازی که آقای احمدی نژاد را بر آن داشت تا سه زن را برای کابینه مطرح کند، علیرغم آنکه کسی او را دارای باورهای فمینیستی نمی دانست و نمی داند. اما از دیگر سو کسانی که او قدرتش را وامدار آنهاست، حضور زنان در مدیریتهای کلان را بر نمی تابند، پس نتیجه آن شد که شمار وزیران به یک نسخه کاهش یافت و بعد تضمین داده شد که نسخۀ دیگری در راه نیست!
اینکه مبانی این مقابله با حضور زنان در مدیریت ها چیست و چراست، امری است که جای بحث دارد. ولی آنچه که در جهان رخ می دهد، نشان می دهد که تا چه حد این مبانی با واقعیت شرایط جهان امروز فاصله دارند.
فقط یک مثال می زنم و تمام. همه در جریان رکودی که اقتصاد جهان را به لرزه در آورده و غول های مالی و صنعتی بسیاری را از میدان به در کرده، هستیم. آمریکا که بزرگترین اقتصاد جهان است (56%) هنوز از این رکود خارج نشده، اما آلمان نخستین کشوری بود از این رکود خارج شد و هم اکنون در مسیر عادی توسعه اقتصادی خود گام بر می دارد و همۀ کارشناسان فن این موفقیت بزرگ را مرهون سیاستها و رهبری صدراعظم این کشور می دانند که انتخاب مجددش در انتخابات اخیر آلمان گواهی شد بر درستی این دیدگاه. این سیاستمدار یک زن است؛ آنگلا مرکل!

حسین تفرشی

۱۳۸۸ مهر ۲۷, دوشنبه

شکوفه سبز نرگس





چند باری فیلم مصاحبه حنا مخملباف با نرگس کلهر را با دقت مرور کردم . به دنبال آن بودم تا دریابم چه روی داده که کسی چون نرگس کلهر با چنان خانواده ای سر از آلمان در می آورد و آرزوها و آمال خود را در جنبش سبز می جوید . مطلب تازه و نویی از سخنان ساده و بی پیرایه نرگس نیافتم. تمام حرف و سخن او خلاصه شده بود در " آزادی" و او به چیزی اشاره می کرد که میلیونها جوان ایرانی در قبل از انتخابات با شادی و امید به استقبالش رفتند .اما قدرت طلبان تاب پیروزی عدالت و آزادی را نیاورده و با دسیسه ای شگرف دست به کودتا زدند و امیدها را نا امید کردند و گرد ماتم و غم به چهره پیر و جوان و زن ومرد این مرز و بوم پاشیدند. اما نسل نو اندیش و سبز عقب ننشست؛ با سکوت ، با فریاد ، با تحمل زندان وشکنجه و با غلتیدن در خون خود, آزادی را بیش از پیش در گوش زمان طنین انداز کرد . روند حرکت گویای این حقیقت است که این موج بر خاسته از نیازهای حقیقی بشر تا رسیدن به مقصود از نفس نخواهد افتاد و هر روز بالنده تر و شکوفاتر خواهد شد . فقط گذشت این روزهای تاریخی ، درسها و عبرتهای بسیاری را به آن تزریق و تقویت خواهد نمود .
نرگس نیز شکوفه و جوانه ایست که بر درخت تنومند راه سبز امید روئیده است . نرگس کلهر ، محسن روح الامینی ، مهدی همت ، زینب باکری همگی از جوانانی هستند که با تمام نسبت و نزدیکی که به حاکمیت داشتند به بسیاری از داشته ها و رانت ها پشت کرده و با خدای خود برای رهایی انسان ها عهد بستند و برای آن هزینه ای بس سنگین پرداختند .
فیلم حنا یافته دیگری داشت و آن معصومیتی بود که در چهره نرگس موج می زد . معصومیتی که به بازیهای سیاسی پدران و حکومت مداران آلوده نشده است و فطرتی پاک, که در پی حقیقت است و از ظلم و تمامت خواهی بیزاری می جوید .
آنهایی که در دل نهضت سبز ایران و شبکه های اجتماعی راه سبز امید قرار دارند کلمه به کلمه حرفهای نرگس برایشان فهم و معنی می شود و حرکت عظیم و بزرگ او را در راستای دردمندی با مردم تحت ستم ایران می دانند نه از سر سیری و سر خوشی ، اما آنها که هنوز خود را به خواب زده اند و نمی توانند ظرفیت های گوناگون جنبش سبز را باور کنند بزرگترین سوالشان این است که مگر نرگس چه چیزی در زندگی کم داشت که به این مسیر کشیده شد ؟
با توجه به نسبت نزدیک با حاکمیت او می توانست با بهره مندی از رانت های مختلف در همان رشته مورد علاقه اش (کارگردانی) بسیار موفق باشد و در ایران به هرچه که به لحاظ مادی و دنیایی می خواست دست یابد .
چنین پرسشگرانی غافلند که این تمام نیاز یک انسان نیست . در وجود انسان گوهری گران بها به ودیعه نهاده شده به نام " آ زادی " که هر کسی به آن دست یابد حاضر نخواهد شد به هیچ بهایی معاوضه و یا مصالحه اش کند .
از این روست که پیشوایان دینی ما نیز از برای چنین گوهری سر وجان داده اند و انسانهای آزادی خواهی مانند حربن یزید ریاحی و در تاریخ معاصر طیب حاج رضایی برای همیشه در نزد فرهیختگان و دانایان در هر عصر و زمانی جایگاه رفیع و والایی دارند.
وضع اقتصادی و رفاهی مردم ایران وضع مناسب و آبرومندی در قیاس با بسیاری از گشورهای پیشرفته دنیا نیست ، اما وضعی هم نیست که قابل تحمل نباشد. لذا آنچه که موجب حرکت انسانهای آزاده ای چون نرگس است گم گشته ایست به نام: " آزادی ".
آری نرگس نیز با کمی نرمش و کرنش در برابر دیدگاه های پدر می توانست بهترین زندگی را برای خود رقم بزند به تحصیلاتش ادامه دهد و در رشته مورد علا قه اش موفقیت های چشمگیر بیابد . اما او به همه اینها پشت کرد . نه حالا که در آلمان است از قبل نیز وی به دلیل روح آزادیخواهی که داشته حاضر به استفاده از رانت ها ،توصیه ها و لابی های پدر نبوده ، و به هر آنچه که رسیده نتیجه تلاش و زحمت خودش بوده است کما اینکه در سخنان خود و مادرش در می یابیم که او برای تامین هزینه هایش کار تدوین انجام می داده است .
حال نرگس به دنبال گم گشده خود به تمام مواهب و داشته های خود در ایران پشت پا زده و سختی غربت را به جان خریده است تا بتواند در آینده ای نه چندان دور آزادی را به آغوش خود و دیگر جوانان ایرانی بازگرداند. او متحمل هزینه ای بس گران شده است پس باید کار و عمل او را تحسین کنیم و به حمایتش بر خیزیم . نوع برخورد و رفتار ما با کار بزرگ و تحسین بر انگیز او می تواند در فکر و عمل دیگر هم تایان نرگس که هنوز در گذرگاه شک هستند تعیین کننده باشد .
همان طور که او در مصاحبه اش اشاره داشت باید تصریح کرد که بسیاری از فرزندان حاکمان سیاسی و نزدیکان قدرت طلبان به مانند تمامی جوانان و فرزندان جنبش سبز هستند که ادارک و فهم شان از مسائل مبتلابه و اقتضائات روز بسیار بالاتر از والدین شان است. فقط تفاوت اینجاست که این فرزندان پاک و معصوم در حلقه انحصار پدرانشان گیر افتاده اند . جنبش سبز با ظرفیت هایی که دارد می تواند مفر و مسیری مناسب پیش روی آنها بگشاید .
بین محسن الامینی ، مهدی همت ، زینب باکری ، نرگس کلهر و ... با ندا آقا سلطان ، سهراب اعرابی ، ترانه موسوی, اشکان سهرابی، کیانوش آسا و دیگر شهدا و جوانان فعال و خستگی ناپذیز جنبش سبز در نیل به هدف یعنی دستیابی به: آزادی ، استقلال ، امنیت و رفع ظلم فرقی نیست همگی ایشان نسلی پیش رو هستند که بسیاری را به دنبال خود می کشانند .

جویا کوشیار

شکوفه سبز نرگس





چند باری فیلم مصاحبه حنا مخملباف با نرگس کلهر را با دقت مرور کردم . به دنبال آن بودم تا دریابم چه روی داده که کسی چون نرگس کلهر با چنان خانواده ای سر از آلمان در می آورد و آرزوها و آمال خود را در جنبش سبز می جوید . مطلب تازه و نویی از سخنان ساده و بی پیرایه نرگس نیافتم. تمام حرف و سخن او خلاصه شده بود در " آزادی" و او به چیزی اشاره می کرد که میلیونها جوان ایرانی در قبل از انتخابات با شادی و امید به استقبالش رفتند .اما قدرت طلبان تاب پیروزی عدالت و آزادی را نیاورده و با دسیسه ای شگرف دست به کودتا زدند و امیدها را نا امید کردند و گرد ماتم و غم به چهره پیر و جوان و زن ومرد این مرز و بوم پاشیدند. اما نسل نو اندیش و سبز عقب ننشست؛ با سکوت ، با فریاد ، با تحمل زندان وشکنجه و با غلتیدن در خون خود, آزادی را بیش از پیش در گوش زمان طنین انداز کرد . روند حرکت گویای این حقیقت است که این موج بر خاسته از نیازهای حقیقی بشر تا رسیدن به مقصود از نفس نخواهد افتاد و هر روز بالنده تر و شکوفاتر خواهد شد . فقط گذشت این روزهای تاریخی ، درسها و عبرتهای بسیاری را به آن تزریق و تقویت خواهد نمود .
نرگس نیز شکوفه و جوانه ایست که بر درخت تنومند راه سبز امید روئیده است . نرگس کلهر ، محسن روح الامینی ، مهدی همت ، زینب باکری همگی از جوانانی هستند که با تمام نسبت و نزدیکی که به حاکمیت داشتند به بسیاری از داشته ها و رانت ها پشت کرده و با خدای خود برای رهایی انسان ها عهد بستند و برای آن هزینه ای بس سنگین پرداختند .
فیلم حنا یافته دیگری داشت و آن معصومیتی بود که در چهره نرگس موج می زد . معصومیتی که به بازیهای سیاسی پدران و حکومت مداران آلوده نشده است و فطرتی پاک, که در پی حقیقت است و از ظلم و تمامت خواهی بیزاری می جوید .
آنهایی که در دل نهضت سبز ایران و شبکه های اجتماعی راه سبز امید قرار دارند کلمه به کلمه حرفهای نرگس برایشان فهم و معنی می شود و حرکت عظیم و بزرگ او را در راستای دردمندی با مردم تحت ستم ایران می دانند نه از سر سیری و سر خوشی ، اما آنها که هنوز خود را به خواب زده اند و نمی توانند ظرفیت های گوناگون جنبش سبز را باور کنند بزرگترین سوالشان این است که مگر نرگس چه چیزی در زندگی کم داشت که به این مسیر کشیده شد ؟
با توجه به نسبت نزدیک با حاکمیت او می توانست با بهره مندی از رانت های مختلف در همان رشته مورد علاقه اش (کارگردانی) بسیار موفق باشد و در ایران به هرچه که به لحاظ مادی و دنیایی می خواست دست یابد .
چنین پرسشگرانی غافلند که این تمام نیاز یک انسان نیست . در وجود انسان گوهری گران بها به ودیعه نهاده شده به نام " آ زادی " که هر کسی به آن دست یابد حاضر نخواهد شد به هیچ بهایی معاوضه و یا مصالحه اش کند .
از این روست که پیشوایان دینی ما نیز از برای چنین گوهری سر وجان داده اند و انسانهای آزادی خواهی مانند حربن یزید ریاحی و در تاریخ معاصر طیب حاج رضایی برای همیشه در نزد فرهیختگان و دانایان در هر عصر و زمانی جایگاه رفیع و والایی دارند.
وضع اقتصادی و رفاهی مردم ایران وضع مناسب و آبرومندی در قیاس با بسیاری از گشورهای پیشرفته دنیا نیست ، اما وضعی هم نیست که قابل تحمل نباشد. لذا آنچه که موجب حرکت انسانهای آزاده ای چون نرگس است گم گشته ایست به نام: " آزادی ".
آری نرگس نیز با کمی نرمش و کرنش در برابر دیدگاه های پدر می توانست بهترین زندگی را برای خود رقم بزند به تحصیلاتش ادامه دهد و در رشته مورد علا قه اش موفقیت های چشمگیر بیابد . اما او به همه اینها پشت کرد . نه حالا که در آلمان است از قبل نیز وی به دلیل روح آزادیخواهی که داشته حاضر به استفاده از رانت ها ،توصیه ها و لابی های پدر نبوده ، و به هر آنچه که رسیده نتیجه تلاش و زحمت خودش بوده است کما اینکه در سخنان خود و مادرش در می یابیم که او برای تامین هزینه هایش کار تدوین انجام می داده است .
حال نرگس به دنبال گم گشده خود به تمام مواهب و داشته های خود در ایران پشت پا زده و سختی غربت را به جان خریده است تا بتواند در آینده ای نه چندان دور آزادی را به آغوش خود و دیگر جوانان ایرانی بازگرداند. او متحمل هزینه ای بس گران شده است پس باید کار و عمل او را تحسین کنیم و به حمایتش بر خیزیم . نوع برخورد و رفتار ما با کار بزرگ و تحسین بر انگیز او می تواند در فکر و عمل دیگر هم تایان نرگس که هنوز در گذرگاه شک هستند تعیین کننده باشد .
همان طور که او در مصاحبه اش اشاره داشت باید تصریح کرد که بسیاری از فرزندان حاکمان سیاسی و نزدیکان قدرت طلبان به مانند تمامی جوانان و فرزندان جنبش سبز هستند که ادارک و فهم شان از مسائل مبتلابه و اقتضائات روز بسیار بالاتر از والدین شان است. فقط تفاوت اینجاست که این فرزندان پاک و معصوم در حلقه انحصار پدرانشان گیر افتاده اند . جنبش سبز با ظرفیت هایی که دارد می تواند مفر و مسیری مناسب پیش روی آنها بگشاید .
بین محسن الامینی ، مهدی همت ، زینب باکری ، نرگس کلهر و ... با ندا آقا سلطان ، سهراب اعرابی ، ترانه موسوی, اشکان سهرابی، کیانوش آسا و دیگر شهدا و جوانان فعال و خستگی ناپذیز جنبش سبز در نیل به هدف یعنی دستیابی به: آزادی ، استقلال ، امنیت و رفع ظلم فرقی نیست همگی ایشان نسلی پیش رو هستند که بسیاری را به دنبال خود می کشانند .

جویا کوشیار

۱۳۸۸ مهر ۲۶, یکشنبه

خرد حکومتی !

باآغاز فصل تحصیل و گشوده شدن دانشگاهها , یکبار دیگر موضوع هم نشینی علم و سیاست گریبان حاکمان را گرفت. آنها که از سرتعارف , در روزگاری که سیاست نقل مجالس بود و بر جداکنندگان راه علم و سیاست " لعنت " می فرستادند , شاید فکر امروز را نمی کردند که مجبور باشند میان این دو یکی را از میدان به در کنند و اگر نتوانستند سیاست را از استخوان جامعه جدا سازند , درپی سوزاندن پوست آن برآیند.
علم را نمی توان مذموم دانست ؛ آن هم ازجانب کسانی که داعیه دار پیروی از پیامبری هستند که خدایش به قلم سوگند خورده و خود , پیروانش را به فراگیری دانش تا مرزهای چین سفارش کرد ؛ اما همانها امروز تیشه بر ریشه علومی می زنند که خود سالها پیش همانها را در دانشگاهها و مراکز تحقیقاتی و کتابها و ... جستجو می کردند و بر منابر به عنوان فخر , بر مستمعانشان می فروختند. هنوز سخنان مرحوم حسنعلی راشد و محمدتقی فلسفی و مرتضی مطهری و بسیاری از واعظان را به یاد داریم که در اغلب سخنرانیها و مواعظشان از آلکسیس کارل و فروید و جرج زیدان و غیرذلک مصداق می آوردند و در آثار مکتوبشان هم از همانها و دیگرانی رفرنس می دادند. اکنون آن حرفها در دنیایی که رسانه ها , مرزهای جغرافیایی را شکسته و دیوارهای بلند و قطور را ازبین برده است, برای اینان که از انبان خشک خود , حلاوتها را بیرون ریخته و خودخواسته ها را نگه داشته اند و به خلق الله با گران ترین وجهی می فروشند, و نمی توانند و نمی خواهند که از میان انبوه معارف ژرف و نغز برای انسان سرگشته امروز ارمغانی بیاورند , ضعف و ناتوانی تاریخی خود را بامنکوب کردن علوم دیگران سرپوش می گذارند. توگویی روشهای قرون وسطایی می تواند در این دوره , راه نجاتی برایشان بیابد!
چنین شیوه ای , به بیراهه رفتن و سر درون برف فروبردن است . سالها قبل زمانی درحوزه های علمیه , کسانی تدریس می کردند که باید برای ادامه درس خود , انواع تهمتها و کفریات را به جان می خریدند تا مثلا درس فلسفه بگویند و اتفاقا همانها برای تدریس اصول مارکسیسم حاضربودند از محل وجوهات شرعی , هزینه ایاب و ذهاب استاد کمونیست را از تهران به قم و بالعکس بپردازند و حق الزحمه او را هم از همین محل تامین کنند تا طلاب علوم دینی با مبانی مارکسیسم آشنا شوند و در برابر آن توان علمی و اعتقادی خود را افزایش دهند .
و حال امروز باید ریشه چنان علومی را ازبیخ وبن زد!داستان ساختگی و جعلی علوم ریاضی و طبیعی و تجربی اسلامی که درسالهای آغازین انقلاب نقل برخی محافل دینی بود و همه علوم را یکسره به زیر سوال می بردند؛ امروز حلقوم جدیدی یافته و باپرخاشگری حکومتی درهم آمیخته است. چه میزان آن روشها خریداریافته و پیش رفته بود که اکنون در این سوی میدان باچنگ و دندان و تیغ و سنان , به دباغی پوستینی دل بسته اند که گوشت و پوست و استخوان آن ازهم جداشدنی نیست!

آینه چون نقش تو بنمود راست
خودشکن آیینه شکستن خطاست
فؤاد صدیق

خرد حکومتی !

باآغاز فصل تحصیل و گشوده شدن دانشگاهها , یکبار دیگر موضوع هم نشینی علم و سیاست گریبان حاکمان را گرفت. آنها که از سرتعارف , در روزگاری که سیاست نقل مجالس بود و بر جداکنندگان راه علم و سیاست " لعنت " می فرستادند , شاید فکر امروز را نمی کردند که مجبور باشند میان این دو یکی را از میدان به در کنند و اگر نتوانستند سیاست را از استخوان جامعه جدا سازند , درپی سوزاندن پوست آن برآیند.
علم را نمی توان مذموم دانست ؛ آن هم ازجانب کسانی که داعیه دار پیروی از پیامبری هستند که خدایش به قلم سوگند خورده و خود , پیروانش را به فراگیری دانش تا مرزهای چین سفارش کرد ؛ اما همانها امروز تیشه بر ریشه علومی می زنند که خود سالها پیش همانها را در دانشگاهها و مراکز تحقیقاتی و کتابها و ... جستجو می کردند و بر منابر به عنوان فخر , بر مستمعانشان می فروختند. هنوز سخنان مرحوم حسنعلی راشد و محمدتقی فلسفی و مرتضی مطهری و بسیاری از واعظان را به یاد داریم که در اغلب سخنرانیها و مواعظشان از آلکسیس کارل و فروید و جرج زیدان و غیرذلک مصداق می آوردند و در آثار مکتوبشان هم از همانها و دیگرانی رفرنس می دادند. اکنون آن حرفها در دنیایی که رسانه ها , مرزهای جغرافیایی را شکسته و دیوارهای بلند و قطور را ازبین برده است, برای اینان که از انبان خشک خود , حلاوتها را بیرون ریخته و خودخواسته ها را نگه داشته اند و به خلق الله با گران ترین وجهی می فروشند, و نمی توانند و نمی خواهند که از میان انبوه معارف ژرف و نغز برای انسان سرگشته امروز ارمغانی بیاورند , ضعف و ناتوانی تاریخی خود را بامنکوب کردن علوم دیگران سرپوش می گذارند. توگویی روشهای قرون وسطایی می تواند در این دوره , راه نجاتی برایشان بیابد!
چنین شیوه ای , به بیراهه رفتن و سر درون برف فروبردن است . سالها قبل زمانی درحوزه های علمیه , کسانی تدریس می کردند که باید برای ادامه درس خود , انواع تهمتها و کفریات را به جان می خریدند تا مثلا درس فلسفه بگویند و اتفاقا همانها برای تدریس اصول مارکسیسم حاضربودند از محل وجوهات شرعی , هزینه ایاب و ذهاب استاد کمونیست را از تهران به قم و بالعکس بپردازند و حق الزحمه او را هم از همین محل تامین کنند تا طلاب علوم دینی با مبانی مارکسیسم آشنا شوند و در برابر آن توان علمی و اعتقادی خود را افزایش دهند .
و حال امروز باید ریشه چنان علومی را ازبیخ وبن زد!داستان ساختگی و جعلی علوم ریاضی و طبیعی و تجربی اسلامی که درسالهای آغازین انقلاب نقل برخی محافل دینی بود و همه علوم را یکسره به زیر سوال می بردند؛ امروز حلقوم جدیدی یافته و باپرخاشگری حکومتی درهم آمیخته است. چه میزان آن روشها خریداریافته و پیش رفته بود که اکنون در این سوی میدان باچنگ و دندان و تیغ و سنان , به دباغی پوستینی دل بسته اند که گوشت و پوست و استخوان آن ازهم جداشدنی نیست!

آینه چون نقش تو بنمود راست
خودشکن آیینه شکستن خطاست
فؤاد صدیق

۱۳۸۸ مهر ۲۳, پنجشنبه

تو مو می بینی و من .....!


یک روز با تنی چند از دوستان مشغول گفت و شنود (البته نه از نوع نوکیا )بودیم که فارغی هم وارد جمع ما شد . هنوز وارد نشده گفت ، چیه باز معرکه گرفتی ؟! منم گفتم به هرحال خودت می دونی دیگه معرکه گیری کار پهلووناست، پهلوونام هرگز نمی ﻤﻴرند !گفت خوب بابا لاف نیا، چیه بازم داشتی همه چیز رو ربط می دادی به سیاست ، گفتم: مگه من سیم رابطم ،همه چیز یه جورایی به سیاست ربط داره منتها یا شما نمی بینی یا خودت رو به روشن دلی می زنی . (همون کوری خودمون ) گفتم :

تو مو می بینی و من کِشنده مو تو ابرو من چشم ورم کرده زیر ابرو

بهش گفتم تو یه مورد به من نشون بده که سیاسی نباشه من از مقام ﭘهلوونی استعفا می دم .گفت: اگه از زندگی و مرگ و تحصیل بگم می دونم یه جوری ربط می دی به سیاست ، چند دقیقه مثل ایکیوسان فکر کرد بعد مثل اینکه چراغی روی سرش روشن شده باشه گفت آها خواستگاری ! دیگه تو این مورد باید ببینی که فرد مورد نظر چه کاره است ؟ چی داره ؟ دیگه ربطی به سیاست نداره انشااله ؟ داره ؟
گفتم: اختیار دارید از قدیم و ندیم می گفتند : مادرو ببین ، دخترو ببر، الان می گن دولت رو ببین طرفدارش رو نبر .تو جای من ،حاضری با آدمی ازدواج کنی که قبل ازدواج هزار جور وعده ووعید بده بگه در آمدم رو می یارم سر سفره ، با تحصیل و کار کردنت مشکلی ندارم و...... همین که روم به دیوار خر شدی و ازﭘل گذشتی ، می بینی not only از درآمد سر سفره خبری نیست but also سفره هم برای دیگری ﭘهنه ،یکی از بچه ها گفت: به به چشمم روشن ! حالا طرف کجائی هست ؟ ونزوئلایی ، کموری ، قمری ، شمسی ....
گفتم علاوه براین تحصیل و کار هم منتفی است چون اگر رشته ات علوم انسانی باشه که در نتیجه منحرف می شی و اگر هم رشته ات چیز دیگری باشه چون توی دانشگاه علوم انسانی ها رو می بینی باز هم احتمال منحرف شدنت هست !در عوض آقا دﻴﭘلم ریاضی هم باشه در حکم نخبه و دانشمند است و در خانه اگر کس است یک نخبه بس است !
بدتر از اون دو روز دیگه نمک زندگیمون در می یاد کافیه بگی بالای چشمت ابرو است ، می گه چی به خدا فحش دادی ! (البته اینا همه از اثرات توهمه، به فارغی نگفتم ، بین خودمون بمونه این توهمات معمولا از ادعای بابیت شروع و به فرعونیت ختم می شه ) بهش گفتم : حالا خودم هیچی بچه بیچارمو بگو ، یکی از بچه ها که تو بحر حرفهای من رفته بود گفت مگه بچه دارین ؟ چند سالشه ؟ چشم غره ای بهش رفتم، گفتم
جّوگیر جان در مرحله "مناقشه نیست" به سر می بریم اینا همه در نقش مثلا هستند ،رو کردم به فارغی و گفتم :بچه، حق انتخاب رشته علوم انسانی رو نداره ، مکالمات و تماسهای تلفنیش شنود می شه ،اخباری که میتونه ببینه :20:30 (اه،اه) روزنامه ای که می تونه بخونه، بچه ها با هم گفتند : شِیطان (البته منظورشون کیهان بود )، تفریحاتش هم شامل دیدن فیلم های مسخره ده نمکی و فوتبال جام باشگاههای ونزوئلاست ، تازه وای به روزی که بچم بخواد از ﭘدرش انتقاد کنه ، می زنه سیاه و کبودش می کنه اگر هم به سن17 سالگی رسیده باشه که کار بچم تمومه ،،،،،سکوت سردی حاکم شد به طوری که تمام فضا یخ زد و....( از سنگینی ماجرا ، توهم خودم هم زد بالا) بعداز مکثی گفتم در نهایت هم میگه که بچه ای که تو روی باباش وایسه فاسده در نتیجه مادرش هم ام الفساده ( البته اینجای ماجرا برای خودمم هم حل نشده است قدیما می گفتن آمریکا ام الفساده حالا نمی دونم منظور بابای بچه چیه؟ این که من آمریکائیم ؟ که نیستم، آمریکا مادر بچه است ؟ که نیست، ﭘس گفتن این جور حرفها چه معنایی داره ؟ کلا فکر کنم اینجور آدمها وقتی کم میارند یه جورایی قضیه رو وصل می کنن به غیر خود ی ، یعنی" ترفند فرار" خودی و غیر خودی یا اصل معروف" حق با منه ، غلط می کنه هر کی با غیر از منه ")در آخر هم بهش گفتم خداوکیلی هیچ عاقلی حاضر می شه به چنین آدمی دختر بده ؟ بچه ها با هم گفتند : زرشک !
گفتم اما متاسفانه یکسریی ......70میلیون آدم رو دست چنین دیوانگانی دادند! ( خدا باعث و بانیش رو ....) . فارغی بهم نگاهی کرد و گفت بالاخره یه جوری ربط دادی بابا تو دیگه کی هستی ؟ گفتم خواهش می کنم آرزو تابان هستم ، خسی از خاشاک .

آرزو تابان

تو مو می بینی و من .....!


یک روز با تنی چند از دوستان مشغول گفت و شنود (البته نه از نوع نوکیا )بودیم که فارغی هم وارد جمع ما شد . هنوز وارد نشده گفت ، چیه باز معرکه گرفتی ؟! منم گفتم به هرحال خودت می دونی دیگه معرکه گیری کار پهلووناست، پهلوونام هرگز نمی ﻤﻴرند !گفت خوب بابا لاف نیا، چیه بازم داشتی همه چیز رو ربط می دادی به سیاست ، گفتم: مگه من سیم رابطم ،همه چیز یه جورایی به سیاست ربط داره منتها یا شما نمی بینی یا خودت رو به روشن دلی می زنی . (همون کوری خودمون ) گفتم :

تو مو می بینی و من کِشنده مو تو ابرو من چشم ورم کرده زیر ابرو

بهش گفتم تو یه مورد به من نشون بده که سیاسی نباشه من از مقام ﭘهلوونی استعفا می دم .گفت: اگه از زندگی و مرگ و تحصیل بگم می دونم یه جوری ربط می دی به سیاست ، چند دقیقه مثل ایکیوسان فکر کرد بعد مثل اینکه چراغی روی سرش روشن شده باشه گفت آها خواستگاری ! دیگه تو این مورد باید ببینی که فرد مورد نظر چه کاره است ؟ چی داره ؟ دیگه ربطی به سیاست نداره انشااله ؟ داره ؟
گفتم: اختیار دارید از قدیم و ندیم می گفتند : مادرو ببین ، دخترو ببر، الان می گن دولت رو ببین طرفدارش رو نبر .تو جای من ،حاضری با آدمی ازدواج کنی که قبل ازدواج هزار جور وعده ووعید بده بگه در آمدم رو می یارم سر سفره ، با تحصیل و کار کردنت مشکلی ندارم و...... همین که روم به دیوار خر شدی و ازﭘل گذشتی ، می بینی not only از درآمد سر سفره خبری نیست but also سفره هم برای دیگری ﭘهنه ،یکی از بچه ها گفت: به به چشمم روشن ! حالا طرف کجائی هست ؟ ونزوئلایی ، کموری ، قمری ، شمسی ....
گفتم علاوه براین تحصیل و کار هم منتفی است چون اگر رشته ات علوم انسانی باشه که در نتیجه منحرف می شی و اگر هم رشته ات چیز دیگری باشه چون توی دانشگاه علوم انسانی ها رو می بینی باز هم احتمال منحرف شدنت هست !در عوض آقا دﻴﭘلم ریاضی هم باشه در حکم نخبه و دانشمند است و در خانه اگر کس است یک نخبه بس است !
بدتر از اون دو روز دیگه نمک زندگیمون در می یاد کافیه بگی بالای چشمت ابرو است ، می گه چی به خدا فحش دادی ! (البته اینا همه از اثرات توهمه، به فارغی نگفتم ، بین خودمون بمونه این توهمات معمولا از ادعای بابیت شروع و به فرعونیت ختم می شه ) بهش گفتم : حالا خودم هیچی بچه بیچارمو بگو ، یکی از بچه ها که تو بحر حرفهای من رفته بود گفت مگه بچه دارین ؟ چند سالشه ؟ چشم غره ای بهش رفتم، گفتم
جّوگیر جان در مرحله "مناقشه نیست" به سر می بریم اینا همه در نقش مثلا هستند ،رو کردم به فارغی و گفتم :بچه، حق انتخاب رشته علوم انسانی رو نداره ، مکالمات و تماسهای تلفنیش شنود می شه ،اخباری که میتونه ببینه :20:30 (اه،اه) روزنامه ای که می تونه بخونه، بچه ها با هم گفتند : شِیطان (البته منظورشون کیهان بود )، تفریحاتش هم شامل دیدن فیلم های مسخره ده نمکی و فوتبال جام باشگاههای ونزوئلاست ، تازه وای به روزی که بچم بخواد از ﭘدرش انتقاد کنه ، می زنه سیاه و کبودش می کنه اگر هم به سن17 سالگی رسیده باشه که کار بچم تمومه ،،،،،سکوت سردی حاکم شد به طوری که تمام فضا یخ زد و....( از سنگینی ماجرا ، توهم خودم هم زد بالا) بعداز مکثی گفتم در نهایت هم میگه که بچه ای که تو روی باباش وایسه فاسده در نتیجه مادرش هم ام الفساده ( البته اینجای ماجرا برای خودمم هم حل نشده است قدیما می گفتن آمریکا ام الفساده حالا نمی دونم منظور بابای بچه چیه؟ این که من آمریکائیم ؟ که نیستم، آمریکا مادر بچه است ؟ که نیست، ﭘس گفتن این جور حرفها چه معنایی داره ؟ کلا فکر کنم اینجور آدمها وقتی کم میارند یه جورایی قضیه رو وصل می کنن به غیر خود ی ، یعنی" ترفند فرار" خودی و غیر خودی یا اصل معروف" حق با منه ، غلط می کنه هر کی با غیر از منه ")در آخر هم بهش گفتم خداوکیلی هیچ عاقلی حاضر می شه به چنین آدمی دختر بده ؟ بچه ها با هم گفتند : زرشک !
گفتم اما متاسفانه یکسریی ......70میلیون آدم رو دست چنین دیوانگانی دادند! ( خدا باعث و بانیش رو ....) . فارغی بهم نگاهی کرد و گفت بالاخره یه جوری ربط دادی بابا تو دیگه کی هستی ؟ گفتم خواهش می کنم آرزو تابان هستم ، خسی از خاشاک .

آرزو تابان

۱۳۸۸ مهر ۲۱, سه‌شنبه

تغییر ناگزیر

در مقاله ای از یرواند آبراهامیان که در ویژه نامه ای به مناسبت سی سالگی جمهوری اسلامی در نشریۀ میدل ایست ریپورت به چاپ رسیده بود، خواندم که به اعتقاد وی علت دوام نظام جمهوری اسلامی برای سه دهه، پاسخ دادن حکومت به نیازهای مردم در قالب روش های پوپولیستی بوده است. وی در تشریح این نظر به گسترش خدمات دولتی در سطح جامعه اشاره می کند. مواردی چون توزیع آب، برق، گاز، راه، آموزش، گسترش آموزش عالی، ایجاد نهادهای حمایتی و ...
وی بر این باور است اینها همه بخشی از اهداف عدالتخواهانه انقلاب بودند که به برکت درآمد نفت در طی سه دهه گذشته محقق شده اند. اما در ادامه و به عبارت بهتر در پایان مقاله و در جایی که می خواهد به آینده بپردازد، اظهار می دارد که روشهای پوپولیستی در این سه دهه خوب جواب داده اند اما برای آینده این روشها ناکارآمد خواهند بود و در ادامه دو دلیل عمده را برای آن ذکر می کند. نخست اینکه ادامه برنامه های حمایتی نیاز به درآمد بیشتر دارد که با توجه به فرسودگی تاسیسات نفتی و گازی ایران و عدم امکان جذب سرمایۀ خارجی برای بازسازی و گسترش آنها به خاطر تحریمها، ایجاد درآمدهای جدید مقدور نیست. این را اضافه کنید به افزایش جمعیت و افزایش نیازها به خاطر روند توسعه که این نیاز را دو چندان می کند. و دلیل دوم که شاید اساسی تر نیز باشد موضوع تنازع میان نسلهاست. آبراهامیان می نویسد نیازهای نسل زیر سی سال فعلی ایران که بیش از نیمی از جمعیت کشور هستند و تحرک جامعه بستگی به آنها دارد، با نیازهای والدین انقلابی شان متفاوت است. این نسل به واسطه گسترش آموزش عالی که خود از دستاوردهای انقلاب است، به نیازهای تازه ای رسیده است. نیازهایی چون آزادی سیاسی، ارتباط با جهان و توسعه فرهنگی.
زمستان گذشته که این مقاله را خواندم به نظرم جالب توجه آمد، اما گمان نمی کردم که در آینده ای چند ماهه آنچه او پیش بینی کرده بود محقق گردد.
همۀ ما حضور پر رنگ جوانان در جنبش سبز را دیدیم و دیدیم که دغدغۀ اصلی شان آزادی بود و نه نان بر سفره. حضور پر رنگ فرزندان افراد انقلابی و یا منتصب به نظام در این عرصه خود بیانگر این تفاوت در نگاه دو نسل است. برای مثال در شرایطی که آقای روح الامینی در دولت نهم دارای پست مدیریتی است، فرزندش در زندان به خاطر باورهای سبزش به قتل می رسد. و یا در شرایطی که آقای کلهر مشاور آقای احمدی نژاد است، دخترش مستند ضد شکنجه می سازد و با آن به آلمان رفته و پناهنده می شود. از این نوع مثالها بسیارند و همگی حکایت از تنازع نسل ها می کنند و نیازهای این نسل را دیگر با دادن یارانه یا ایجاد دانشگاه و راه حلهای این گونه ای نمیتوان پاسخ داد.
از دیگر سو یکی دو روز پیش لایحۀ حذف یارانه ها در مجلس تصویب شد و به این ترتیب دولت برای پاسخگویی به نیازهای اقتصادی جامعه باید به دنبال روشهای تازه ای باشد. روش هایی که به ناگزیر ما را به سوی اقتصاد آزاد و نزدیکی به کشورهای صاحب سرمایه رهنمون می شوند.
به نظر می رسد که بروز تغییر ناگزیر است. نسل امروز و شرایط امروز خواسته ها و روشهای خودش را می طلبد، نه آنچه که برخی ذهن های بسته، با تکیه بر اندیشه هایی بیگانه با شرایط جهانی می خواهند برای جامعه پیاده کنند. ذهن بسته به در بسته خواهد خورد!

حسین تفرشی

تغییر ناگزیر

در مقاله ای از یرواند آبراهامیان که در ویژه نامه ای به مناسبت سی سالگی جمهوری اسلامی در نشریۀ میدل ایست ریپورت به چاپ رسیده بود، خواندم که به اعتقاد وی علت دوام نظام جمهوری اسلامی برای سه دهه، پاسخ دادن حکومت به نیازهای مردم در قالب روش های پوپولیستی بوده است. وی در تشریح این نظر به گسترش خدمات دولتی در سطح جامعه اشاره می کند. مواردی چون توزیع آب، برق، گاز، راه، آموزش، گسترش آموزش عالی، ایجاد نهادهای حمایتی و ...
وی بر این باور است اینها همه بخشی از اهداف عدالتخواهانه انقلاب بودند که به برکت درآمد نفت در طی سه دهه گذشته محقق شده اند. اما در ادامه و به عبارت بهتر در پایان مقاله و در جایی که می خواهد به آینده بپردازد، اظهار می دارد که روشهای پوپولیستی در این سه دهه خوب جواب داده اند اما برای آینده این روشها ناکارآمد خواهند بود و در ادامه دو دلیل عمده را برای آن ذکر می کند. نخست اینکه ادامه برنامه های حمایتی نیاز به درآمد بیشتر دارد که با توجه به فرسودگی تاسیسات نفتی و گازی ایران و عدم امکان جذب سرمایۀ خارجی برای بازسازی و گسترش آنها به خاطر تحریمها، ایجاد درآمدهای جدید مقدور نیست. این را اضافه کنید به افزایش جمعیت و افزایش نیازها به خاطر روند توسعه که این نیاز را دو چندان می کند. و دلیل دوم که شاید اساسی تر نیز باشد موضوع تنازع میان نسلهاست. آبراهامیان می نویسد نیازهای نسل زیر سی سال فعلی ایران که بیش از نیمی از جمعیت کشور هستند و تحرک جامعه بستگی به آنها دارد، با نیازهای والدین انقلابی شان متفاوت است. این نسل به واسطه گسترش آموزش عالی که خود از دستاوردهای انقلاب است، به نیازهای تازه ای رسیده است. نیازهایی چون آزادی سیاسی، ارتباط با جهان و توسعه فرهنگی.
زمستان گذشته که این مقاله را خواندم به نظرم جالب توجه آمد، اما گمان نمی کردم که در آینده ای چند ماهه آنچه او پیش بینی کرده بود محقق گردد.
همۀ ما حضور پر رنگ جوانان در جنبش سبز را دیدیم و دیدیم که دغدغۀ اصلی شان آزادی بود و نه نان بر سفره. حضور پر رنگ فرزندان افراد انقلابی و یا منتصب به نظام در این عرصه خود بیانگر این تفاوت در نگاه دو نسل است. برای مثال در شرایطی که آقای روح الامینی در دولت نهم دارای پست مدیریتی است، فرزندش در زندان به خاطر باورهای سبزش به قتل می رسد. و یا در شرایطی که آقای کلهر مشاور آقای احمدی نژاد است، دخترش مستند ضد شکنجه می سازد و با آن به آلمان رفته و پناهنده می شود. از این نوع مثالها بسیارند و همگی حکایت از تنازع نسل ها می کنند و نیازهای این نسل را دیگر با دادن یارانه یا ایجاد دانشگاه و راه حلهای این گونه ای نمیتوان پاسخ داد.
از دیگر سو یکی دو روز پیش لایحۀ حذف یارانه ها در مجلس تصویب شد و به این ترتیب دولت برای پاسخگویی به نیازهای اقتصادی جامعه باید به دنبال روشهای تازه ای باشد. روش هایی که به ناگزیر ما را به سوی اقتصاد آزاد و نزدیکی به کشورهای صاحب سرمایه رهنمون می شوند.
به نظر می رسد که بروز تغییر ناگزیر است. نسل امروز و شرایط امروز خواسته ها و روشهای خودش را می طلبد، نه آنچه که برخی ذهن های بسته، با تکیه بر اندیشه هایی بیگانه با شرایط جهانی می خواهند برای جامعه پیاده کنند. ذهن بسته به در بسته خواهد خورد!

حسین تفرشی

۱۳۸۸ مهر ۲۰, دوشنبه

شعر مقاومت

(به بهانه روز حافظ)
زگریه مردم چشم نشسته در خونست
ببین که در طلبت حال مردمان چونست
به یاد لعل تو و چشم مست میگونت
زجام غم می لعلی که میخورم خونست (حافظ)

امروز روز بزرگداشت حافظ است .در خبرها شنیدم برای افتتاح مراسم بزرگداشت لسان الغيب، رئیس دولت کودتا عازم شیراز است .خبر عزیمت وي را در کنار خبر صدور حکم اعدام ِسه نفر از متهمین معترض به انتخابات دهم ریاست جمهوری را کنار هم بگذارید ؛ببینید چه فضای عاشقانه و شاعرانه ای به دست می آید !.چهره ای کاملا غیر فرهنگی در محیطی کاملا فرهنگی جای اما و اگر فراوان دارد؟!
بگذریم قصد من نگارش یادداشتی پیرامون شعر و شاعران مقاومت به بهانه روز حافظ است نه این چهره و نه فضایی که اشاره کردم.
از خصیصه های مهم جنبش سبز حضور پر رنگ هنرمندان ، ادیبان، شاعران و به عبارتی گروههای مرجع در خط مقدم است . اما در این میان شعرا و ترانه سرايان جایگاه ویژه ای دارند . با شروع نهضت سبز، ایشان روزهای پر کاری را می گذرانند و رکورد بی نظیری را در تولید و خلق آثار هنری خود به جای گذاشته اند. طبیعی است ؛ روح لطیف این طبقه از هنرمندان بیش از همه در این حوادث در معرض تأثیر پذیری است و بالتبع تأثیرگذاری . به نظر من فضای شکل گرفته در قبل و بعد از انتخابات دهم در نسبت با شعرا و جریان ادبی کشور در تأثیر و تأثر متقابل است . شعرا که پیش تر در فضای ذهنی از آزادی ، رهایی ، شکستن ، عشق ، ایثار ، شهادت و ... دل شکستگی های آرمانی خود را با خشت شعر قالب مي زدند و با قلبها و دلهای مجروح زخمی و روحهای خراش خورده و افکار آزاد سخن می گفتند؛ حال مجالی یافته اند تا از نزدیک این واژه ها و شعار ها و دل شدگی ها را حس کنند و لمس نمایند .
گاه از فرط شادی و خوشحالی صدای خنده شان بلند است و گاه از شدت اندوه و غم چشمانشان کاسه خون است. شاعر سبز امروز در آماج وقایع و پدیده های اجتماعی و سیاسی، جامه خطر به تن کرده و شعر مقاومت ، ایستادگی ، ماندن ، رهایی را می سراید ، او با روح آزادش در آسمان دلهای سبز پر می کشد با آنان سخن می گوید و با سرودن ترانه هایی آلام و دردهایشان را مرهم می شود .
...
دل من! مباش چنین غمگین
که به هست و نیست نیاندیشم:
همه آنچه خواستم از یزدان
به ثبات و صبر توانستم.
... (سيمين بهبهاني)


می دانم یکی از عوامل وحدت و انسجام صفوف فشرده سبز ها در مناسبت ها و راهپیمایی ها هم سرایی و هم خوانی آنها با اشعار و ترانه های سبز است . حتي اگر اين اشعار در دهه چهل يا پنجاه سروده شده باشد؛ فرق نميكند ظلم ظلم است ورهايي رهايي زمان و مكان نمي شناسد:

در رودهای جدایی
ایمان سبز ماست که جاری استاو می رود
در دل مرداب های شهر
در راه آفتاب
خم می کند بلندی هر سرو سرفراز
...(خسروگلسرخي)

آنگاه که غم از دست دادن عزیزی چون؛ ندا ، سهراب ، ترانه ، امیر ، محسن ، داوود و ... بر خانواده ، دوست و جامعه ای مستولی می شود این شعر است که با به سوز در آوردن دل و ریزش قطرات اشک از چشم، ناله ها از درون بیرون می کشد و آن را سبک میکند . شعري از استاد شمس لنگرودي در مرگ ندا چنين كاركردي دارد:

دخترم!
سنت‌شان بود
زنده به گورت كنند
تو كشته شدى
ملتى زنده به گور مى‌شود.
ببين كه چه آرام سر بر بالش مى‌گذارد
او كه پول مرگ تو را گرفته
شام حلال مى‌خورد.
تو فقط ايستاده بودى
...
روند ايستادگي مير حسين موسوي در برابر كودتا و پايمردي و دفاع جانانه اش از جنبش سبز و خواسته هاي بحق مردم تحسين شعراي بسياري را برانگيخت:

میری و امیری و دلیری و زمائی
در وادی این گمشدگان راهنمائی
نه تیغ بدست و نه تفگست بدوشت
در ظلمت شب آینه نور خدائی
ما جمله همه مهر به لب طوق به گردن
گردن کش ما باش زبان باش و صدائی
رهبر چه دلیر است به خونریزی و کشتن
از مرد و زن و پیر و جوان طفل و ندائی
شاه است اگر مار به دوش است بگوید
دیگر نکند داعیه عدل کذائی (بهمن شعله ور)

هرگاه شعله وجودی جوانی در راه آزادی ، پف می شود این شعله شعر است که آن را دوباره مشتعل می کند .

من هر روز گورت را
با ساده‌ترین پُرسش‌ها می‌شویم
و با زندگی پاک می‌کنم
من هر روز پُرسش‌های سبز چشم‌ات را
در واژه‌ها می‌‌پاشم.
... (رضا فرمند)


شعر یکی از موثرترین ابزار فکری و روحی است که در تداوم جنبش و همبستگی یاران سبز و ارتقای روحیه مقاومت نقش به سزائی ایفا می کند.

قدم های ما بود
که سبز ترین غزل آزادی را سرود.
طلسم ترس
زیر گام های ما شکست.
(ح م)

معلوم است که در بروز پدیده ها و حوادث ابتدا این خود شاعر است که در درونش غوغا و فغان ایجاد می شود و بعد حس و حال خود را به کمند کلمات و واژه ها می کشد و در قالب شعر بر کالبد و جان مردم می دمد .
شوک ناشی از کودتا از همان لحظات اول سبب بروز دل شکستگی ها و غم و اندوه شد که شعرا با آن روح لطیف و شکننده بیش از همه آسیب دیدند اما صدای شکسته شدن و غرش رگبار غم بر آسمان دلشان را با سوزها و گدازهایی آرامش می دادند و نفیر آنها تار جانها را می نواخت .

از واژه خون کفن کفن می گویم
از قصه تلخ تیر و تن می گویم
با خون غزل باز وضو می گیرم
با غربت سرخ خاک خو می گیرم
تکرار گلوله بود بر پیکر عشق
زنجیر به دست و پای بی یاور عشق
... (حميد رسا)

به نظر من شعرای سبز همانطور که با سرودها و اشعار خود سبب حرکت مضاعف و تصاعدی در جنبش می شدند به همان نسبت نیز در خود و وضع شعرشان تحول ایجاد شد .یعنی این جنبش همانطور که از شعرا تأثیر گرفت بر آنان تأثیر نیز گذاشت . بر این باورم که جریان ادبی و شعری کشور با بروز جنبش سبز در معرض یک اتفاق بزرگ است و چند ده سال این جریان را به پیش خواهد انداخت . بدیهی است این جهش بزرگ در شعر به دلیل فضایی است که شعرا و طیف فرهیخته کشور در آن قرار گرفته اند . شاعرانی که کنج عافیت رها کرده و نسبت به حوادث و مصائبی که بر سر هموطنانشان می آید بی تفاوت نیستند .
امروزه حتی شعرایی که پیش تر در تبعید و غربت شعر می سرودند پا به معرکه گذاشته اند و حماسه سرایی می کنند . شاعران چه آنان که به دلایلی امکان حضور فعال در داخل کشور ندارند و چه آنان که مانند سهیل محمودی ، عبدالجبار کاکایی و مراغه ای و ... در خط مقدم مبارزه و مقاومت هستند همگی در لحظه و در زمان به وقایع و حوادث واکنش نشان می دهند . منتظر نیستند تا ببینند جامعه و مردم به کدام سو می روند تا آنها هم به همان سو روان گردند ، بلکه خود اکنون پیش رو هستند و این از ویژگیهای جنبش است که طبقه فرهیخته جامعه میان دار مبارزه شده است . خصلتی که در حرکتهای تاریخی و سیاسی گذشته کمرنگ بود .
از اين روست كه انجمن ادبی شاعران سبز ایران، گروهی که در حمایت از موج سبز مردم و در راستای انعکاس اشعار و نوشته‏های شاعران هم‏اندیش و همراه با موج سبز شکل گرفت.
این انجمن در معرفی خود آورده است که می‏خواهد در کنار مردم و در حمایت از آن‏ها کاری هر چند کوچک انجام دهد. انجمن ادبی شاعران سبز ایران هدف خود را رسالتی می‏داند که هنر بر گردن همه گذاشته است و آن دفاع از آزادی و مبارزه با بیداد است. این گروه می‏گوید که می‏خواهد زبان کسانی باشد که دردهایشان را زبان گفتن ندارند.
وقتی که ندا آقا سلطان به شهادت می رسد ، شعرهای سروده شده ( تازه آنها که در فضای مجازی منتشر شدند ) به حدی اوج می گیرد که اگر ظریفی حوصله کند و آنها را گرد آوری کند می تواند دیوانی را منتشر نماید .

نام ندا را بر بام‌های دل‌هامان
هر روز و هر شب، بلند بخوانیم
تو گل فردایی ندا
تو چکیده‌ی مایی ندا
و پیام‌های سفید خون‌ات چنان نرم و پاک و بلند است
که دروغ، لال شده است
خار شده است
بانوی نخست رهایی این سرزمین تویی
چشم‌ات جهانی را به سوی ما برگردانده است
کدام زن این سرزمین از نگاه سپیدِ تو مقدس‌تر است؟
... ( فرمند)


در وب سایت رضا فرمند حدود 25 شعر بلند و 108 شعر کوتاه در وصف این شهیده است .
همچنین است وقتي جوان نورسته و آزادي خواهی به نام سهراب اعرابی که به شهادت می رسد او و مادرش خطاب بسیاری از شاعران است:

سهراب جان سلام!
جهان
وقتی تو نیستی،
گل نیست؛ ماه نیست؛
کبوتر نیست
و خانه تنگ و
کوچک و
تاریک است!
وقتی تو نیستی
باران ِ اشک مادری
ک لحظه نیز بند نمی آید!
... (ناشناس)

خوش ذوقاني چون سيد عطاءالله مهاجراني نيز از مرگ جانسوز ندا و سهراب بي تأثير نبوده اند:

رقص شعله بر لب
و داغ گلوله بر پیشانی
جوانان، سبز و سرودخوان
از دهلیز تاریکی و تیزاب گذشتند...
مادران با نگاه حیران نگریستند
با سرانگشت لرزان، کاکل خونین جوانان را شانه زدند
بوسه ای بر دهان شکسته
از هر گوشه ندایی خاموش شد
در هر کنار سهرابی بر خاک افتاد
...
وترانه موسوی که نام او مشاور رسانه ای رئیس کودتا (کلهر ) را عصبانی کرده است و می گوید که این نیم ها اتفاقی انتخاب نمی شوند ؟! با مظلومیت تمامبه شهادت می رسد ،جسم پاک اورا می سوزانند و مظلومانه تر اینکه دیکتاتور وجود و ماهیت اورا حاشا می کند .او نیز از سوژه هایی است که شعرا با نور اشعارشان بر مظلومیت وی نور می تابانند .
ازمیان شعرهاي سروده شده توجه كنيد به :

آنان از پاکی تو در ما شکست خورده‌اند
آنان از حرمت تو در ما شکست خورده‌اند
*
دیوار حرمت زن را در این سرزمین
چه باوری چنین کوتاه کرده‌ است؟
*
ما هنوز زندگی را در ایمان‌مان حلال می‌کنیم.
ما هنوز خواهر و برادر ایمان‌های کور و کریم!
*
آنان نتوانستند فریادت را بسوزانند
آنان نتوانستند پاکی‌‌ات را بیالایند
آنان نتوانستند راه ‌اشان را در پیکرت بکوبند
آنان نتوانستند چراغ‌‌های هراس را در پیکرت روشن کنند
آنان نتوانستند به معنای خون‌ات در دل ما دست ببرند
*
ترانه، خواهر شعرم
تویی که ستمگر را معنا می‌کنی!
تویی که آبرو را معنا می‌کنی!
*
چه زیبا می‌شود زنی که آبروی‌اش را از ستمگرش می‌تکاند
چه زیبا می‌شود زنی که سکوت‌اش را از ستمگرش می‌روبد
چه زیبا می‌شود کسی که خاطره‌اش را از ستمگرش پاک می‌کند
*
اینان کور زندگی‌اند
اینان شکوه تو را در ایمان خویش نیاموخته‌اند
*
من هر روز گورت را
با ساده‌ترین پُرسش‌ها می‌شویم
و با زندگی پاک می‌کنم
*
ترانه‌های سفید خون‌ات اکنون
از همه‌ی عربده‌های سیاه، بلندتر شنیده می‌شود (فرمند)

زندانیان در بند هر یک فراخور وضعیتی که دارند برای شعرا موضوع هستند . خواندنی است اشعاری که در وصف سعید حجاریان ، بهزاد نبوی ، جلايي پور ،عیسی سحرخیز ، تاجزاده و ... سروده شدند .مانند شعر موعود فاطمه راكعي كه به تمامي عزيزان دربند تقديم شده است:

ای از تبار سرکش شیران در بند
آمیزه خشم و سکون، همچون دماوند
بر دست و پایت جای زنجیر است هرچند
حال زبانت حال شمشیر است در بند
می دانم آری زخمهایت را برادر
فریادهای بی‌صدایت را برادر
...

گاهی خانواده آنها و رنج و غم زنان و فرزندان ایشان ، مورد خطای شاعری قرار می گیرد و با آنان احساس همدردی می کند .

خالی سفره ی تو بوی طهارت دارد
آه و اندوه و غمت حکم عبادت دارد

چه بسا پنجره هایی که تو را دور زدند
چون که چشمان تو ده لهجه صراحت دارد
... (نا شناس)

با برگزاري دادگاه هاي نمايشي شاعران نيز به آن واكنش نشان داده و به مقابله با آن بر خاستند تا توطئه كودتاگران رادر جدا سازي ياران سبز خنثي كنند
برای ایجاد یکدلی و یک پارچگی و انجام و همبستگی در مناسبت ها مانند روز قدس ، نماز جمعه یا چهلم شهدا نیز شعرا نقش یگانه ای ایفا می کنند.
...
صلای آشنا حقا که خوش خواندی
ستم لرزان و ویران است
سلحشوران میهن را تو فهماندی
که فردا قدس ، ایران است (رضا راد)

در مواردی هم شاعر خود را کاملا با دشمن رودررو می کند در این زمینه شعری را دیدم که برای حسین شریعتمداری سروده شده بود .

الا ای "حـسـیــن شـریـعـتـمـداری" کـه از رهـبـران گروه فـشـاری
نویسنـده‌ای نامـداری بـه "کیهان" کجا هست بهـتر ازین افتخاری!
ولی حیف حرفت به تيزى نیرزد نـداری بـر خـلق هیچ اعـتباری
نـدیـده کسی خیـری انـدر وجودت شریعـت کجا بود تو شر مَداری
...(نا شناس)

جالب است که جهت و جهش اشعار سبز با حضور قالب هنرمندان معاصر ، شاعران قدیمی و جوان شکل گرفته است و در این میان شکفتن شاعران جوان که (به عبارتی جوانه های رو به رشد )با اشعار اولی بسیار خجسته است . البته فضاي خفقان و پليسي كشور سبب شده كه برخي شاعران به صورت ناشناس و يا با نامهاي مستعار و مخفف سروده هاي خود را به جنبش سبز عرضه كنند.به اشاره نام برخی از فعالان عرصه شعرمقاومت عبارتند از: سيمين بهبهاني، عطاءالله مهاجراني، شمس لنگرودي، كاكايي، سهيل محمودي، رضا فرمند، مصطفي بادكوبه اي، امير محمد نادري، عليرضاعسگري، مهرداد جهانگيري، فروغ ابتهاج، صديقه وسمقي، فاطمه راكعي،بهرام كمالي، فرزام مجتبایی، علي سپاسي،ساسان آقايي، علي خليلي، بهمن شعله ور و...

بدین ترتیب کودتا حق دارد که نگران گسترش و نفوذ این طیف و طبقه قرهیخته وهنرمند باشد و بخواهد مراسم بزرگداشتی چون حافظ را نشانه بگیرد و بخواهد آن را با حضورش لوث کند .
جویا کوشیار